سه شنبه هفدهم شهریور 1388
دکتر ملکی را دریابیم!
دوشنبه شانزدهم شهریور 1388
نواندیشان دینی و اصلاح تفکر دینی
در گفت و گوی با رادیو سراسری سوئد - بخش فارسی
یکی از اهداف روشنفکران و نواندیشان دینی اصلاح تفکر دینی ست. از آن جمله می توان از فرق گذاشتن میان شریعت که مجموع احکام حقوقی و اجتماعی ست و حقیقت دین که آزادی، مساوات، برابری بشری و عدالت است نام برد. تاریخ این جنبش ها در ایران در سال های قبل از انقلاب اسلامی ست ولی عملکرد های نو اندیشان و روشنفکران دینی در طول سی سال اخیر بیشتر و وسیعتر شده است.
نواندیشان دینی و اصلاح تفکر دینی
این جنبش می خواهد بوسیله دین جامعه را مدرن سازد. علی فیاض یکی از روشنفکران دینی در یوتیبوری ست. وی ضرورت مدرن ساختن جامعه ار طریق دین را سنتی بودن جامعه می داند. مقاومت بنیادگرایان دینی در جامعه با عث نگهداشتن و اجرای سنت های دینی مروج 1400 سال قبل در عصر حاضرشده است. امروز تعداد زیادی از مردم در روستا های ایران و افغانستان سنتی هستند و دین هویت آنها ست و اساس زندگی شان روی احکام دینی استوار است. از علی فیاض می پرسم که نو اندیشی دینی با چه واکنشی از طرف مردم روبرو می شود.
بنیاد گرایان دینی احکام اجتماعی و حقوقی اسلام را ابدی می خوانند و بر خلاف دیدگاه این گروه، نواندیشان و روشنفکران دینی این احکام را وابسته به زمان و مکان می دانند و به همین جهت این اخکام از نظر اینها قابل تغییر هستند. این تقابل با عث تضاد های شدید میان این دو گروه می شود که به نظر علی فیاض کاملآ طبیعی ست. بنیادگرایان دینی که منافع خود را در اسلام تاریخی می بینند یکی از نیروی های سر سخت مقاومت در برابر روشنفکران و نواندیشان دینی اند. به گفته علی فیاض روشنفکران و نو اندیشان دینی در ایران از آزادی بیان برخوردار نیستند. حکومت ماتع پخش و نشر هر نوع تفکر جدیدی که با منافع شان سازگار نباشد، می شود. باوجود این همه موانع روشنفکران دینی با اقتضای زمان دست آوردهایی در جامعه دارند و آن هم به میان آمدن اصلاح طلبان بیشتر چه در سطح جامعه و چه در سطح حکومت اسلامی می باشد، ولی به نظر علی فیاض نو اندیشی و اصلاح طلبی در سطح حکومت سیاسی ست نه اصلاح در امور اجتماعی و فرهنگی. به عقیده علی فیاض میر حسین موسوی یکی از اصلاح طلبان میانه رو در رژیم ایران است.
کاندیدا های ریاست جمهوری ایران را شورای نگهبان تآئید می نماید. چهار کاندیدای دوره دهم انتخابات ریاست جمهوری کسانی بودند که به کلیت حکومت اسلامی وفادار بودند. ولی به عقیده علی فیاض شعار میر حسین موسوی که خروج از انزوا بود با عث کودتای سیاسی دوازدهم جون 2009 شد. خروج از انزوا راه را برای گفتگو با غرب باز می کرد وشاید هم زمینه های دموکراسی را در ایران ایجاد می کرد که با عث شکاف در رژیم کنونی می شد، بنابراین بنیادگرایان در اقتدار خواستند مانع این تغییر جزیی که در دراز مدت به ضرر حکومت اسلامی ست، شوند.
گفتگوی بلندتر با علی فیاض
شکیلا عیدی زاده
جمعه نوزدهم تیر 1388
شریعتی و منتقدانش
پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388
چرا در "انتخابات" شرکت نباید کرد؟
چرا در "انتخابات" شرکت نباید کرد؟
این روزها بار دیگر همه نگاه ها به "انتخابات" ریاست جمهوری در ایران معطوف شده است. حال چه ما بخواهیم و چه نخواهیم – حتی کسانی چون من که تحریم را در دستور کار خویش قرار داده اند – گوشه چشمی به نتیجه آن دوخته اند. و کنجکاو هستند بدانند که بالاخره از دل این نمایشات کدام "هنرمند"! سر برون خواهد آورد!
بسیاری از خانم ها و آقایان هموطن که به نوعی خود را صاحب نظر در عرصه فرهنگ و سیاست می دانند در رابطه با این نمایشات تکراری و ملالت انگیز دیدگاه های خود را مطرح نموده و به شرکت و یا عدم شرکت در آن نظر داده و استدلال هایی را نیز مطرح کرده اند تا نقطه نظرات خویش را موجه جلوه دهند.
من اما به عدم شرکت در این نمایشات رأی می دهم و به تحریم کنندگان "انتخابات" می پیوندم. دلایل من برای عدم شرکت در این "انتخابات به طور مجمل و خلاصه بر پایه موارد زیر استوار است:
۱. ۳۰ سال است که مردم ما در "انتخابات" گوناگون به دلایل مختلف – اجباری و یا اختیاری – شرکت کرده اند و نتیجه همان بوده است که می بینیم. نه تغییر و تحول ساختاری در رژیم به وجود آمده است و نه از آلام و دردها و رنج های مردم ما کاسته شده است، و نه از فقر و استبداد کم شده است و نه مجالی برای تمرین دموکراسی برای مردم به وجود آمده است!
۲. در این حاکمیت استبدادی مذهبی، از تقلبات "انتخاباتی" که بگذریم، مردم هیچگاه حق انتخاب نداشته اند. بلکه آنها از بین انتخاب شوندگان توسط شورای نگهبان، به یکی "رای" داده اند. این الگو که همه ی کسانی که باید به مجلس خبرگان، مجلس شورا، شوراهای شهر و روستا، و ریاست جمهوری برگزیده شوند، از پیش می بایست توسط شورای نگهبان، صلاحیت آنها پذیرفته شود در همه ادوار "انتخابات" رژیم عملی شده است. یعنی در واقع تمامی کسانی که می بایست در یکی از "انتخابات" شرکت کنند، از پیش توسط پیرمردانی با افکار و تمایلات چند هزار ساله "شورای نگهبان"!؟ انتخاب می شوند. پس این پرسش اساسی مطرح می شود که من – شهروند معمولی ایرانی – انتخاب می کنم، یا این چند پیر فرتوت قرون وسطایی؟
۳. مشکل عمده و اساسی ما، حاکمیت مطلقه ولایت فقیه و قانون اساسی حامی آن است. تا زمانی که قانون اساسی ما نه بر اساس قوانین جهان شمول حقوق بشری، و قرارداد اجتماعی، بلکه بر اساس برداشت های ارتجاعی آخوندها و قیمومیت آنان استوار باشد، هیچ "انتخابی" ره به جایی نخواهد برد.
۴. تجربه دوران "اصلاحات" – اگر بتوان آن را طلایی ترین دوران رژیم نامید – می تواند بهترین پاسخ به بی اثری شرکت در "انتخابات" رژیم باشد. تجربه ای که تنها و تنها بر تداوم عمر حاکمیت سرکوب گر و مستبدانه حاکمیت "فقها" صحه گذاشت.
۵. آخرین مورد مهم و پرسش اساسی این است که تا کنون، کدام یک از این "رجال سیاسی"، در جبهه مردم بوده و با جنایات انجام شده در این حاکمیت، مخالف بوده اند؟ واقعیت این است که تمامی این افراد "وجیه المله" و وجیه الدوله! در تمامی جنایات "امام راحل" و شرکا، سهیم و شریک بوده اند. به چه چیزی و به چه کسی باید رای داد؟
۶. پایان سخن این که با این "رأی دادن"ها به کجا رسیده ایم و به کجا می توانیم رسید؟ خانه از پای بست ویران است. و خواجه های ما! در پی نقش ایوانند!
بنا بر این، شرکت در این "انتخابات" به منزله حمایت و صحه گذاشتن بر قوانین مصوبه مجلس و حاکمیتی است که به جز تصویب قوانین ارتجاعی و نقض مداوم حقوق بشر و سرکوب دگر اندیشان، شکنجه و اعدام، هیچ دست آورد دیگری نداشته است. آیا در چهارچوب چنین نظامی، توجیه استفاده از کمترین امکانات دموکراسی، یک شوخی سیاسی نیست؟
پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387
یک یاد آوری!
در مقاله "تکنولوژی هسته ای، حقوق بشر و درد و رنج های مردم ایران"، تصویری قرار داده ام از مردی که از سقف آویزان شده و ماموران ساواک در حال شکنجه وی می باشند. خاتمی و شرکا نیز از آن مرکز که شکنجه های دوران شاه را به نمایش می گذارد، در حال بازدید هستند. عکس نیز از سوی پایگاه خبری ایسنا انتشار یافته است. طبیعی است که هر انسانی که هوشی متوسط هم داشته باشد، متوجه می شود که رژیم خود از شکنجه ها و قربانیان شکنجه اش، آن هم با حضور رییس جمهورش تصویر برداری نمی کند و بعد هم منتشر. به علاوه من نوشته ی توضیح عکس را در همان زمان به شرحی که در زیر می آید درج کرده بودم:
"شکنجه؟ باید مجسمه اش را دید... در زندان های آخوندی، از این چیزها خبری نیست!"
با این حال بعضی از هموطنان عجول، که به جز "بی ادبی" زبان دیگری برای انتقاد نمی شناسند، ما را با کاربرد اصطلاحات لمپنی مورد نوازش قرار داده اند. و این یعنی اینکه تصور کرده اند سطح شعور ما نیز به اندازه خودشان است. جالب است برخی از این "علما" وبلاگ نویس نیز هستند!
"ای خداوند، به علمای ما مسئولیت و به عوام ما علم و به مومنان ما روشنایی و به روشنفکران ما ایمان و به متعصبین ما فهم و به ... ببخش!"
پنجشنبه هشتم آذر 1386
بحران ایدئولوژیک
با درودهای گرم و صمیمانه و تشکر برای پاسخ به پرسشهای بولتن بحران.
بولتن بحران: بحران امری است برآمده از شکست متدیک (ماهیت و روش) عرضه در برابر افزایش غیر متعارف (و پیش بینی نشدهء) تقاضا. وقتی پایینی ها کالایی را بخواهند و بالایی ها نتوانند عرضه کنند، بحران در سطوح و لایه های مختلف خودنمایی می کند. و اگر عرضه کننده نتواند به تقاضا(خواست ها) پاسخ مثبت و مقتضی بدهد، و نتیجتا متقاضی کاستی و کمبود را لمس کند، در مواقعی دست به اعتراض زده و یا در برخی از اوقات به کالای مورد احتیاج در بازار روز پشت کرده و بدنبال آلترناتیو می گردد. عرضه کننده برای جلوگیری از تشدید اعتراض، تنش در بازار، از دست دادن متقاضی و یا ناخواسته هل دادن او به دامن رقیب، با دست یازیدن به، و بهره جستن از تاکتیکها، ترفندها و تکنیکهای متفاوت (بستگی به ماهیت و جایگاه عرضه کننده دارد) سعی در پیداکردن رهیافت برای برونرفت از بحران جاری می کند.
در عرض 1400 سال اخیر مردم ایران اگر رسما مسلمان نبوده اند، اسما بوده اند، و نتیجتا بخشی از سنت حاکم بر جامعه بخاطر نفوذ اسلام (دین) و دستورات فقهی (شرع) شکل گرفته است. امروزه می بینیم که جوانان تا حدود چشمگیری هم به سنتها و هم به احکام شرع بی توجه شده و در برابر آنها قدعلم کرده اند. روابط فورموله شدهء بین دختر و پسر، حجاب و پوشش، و حقوق غیر برابر بین زن و مرد، که توسط پدران و مادران و نسلهای گذشته آزموده و محترم شمرده می شد، دیگر خریداری ندارد. از سوی دیگر نسل جوان علائمی که نشاندهندهء جایگزین شدن ایدئولوژی متافیزیک با ماتریالیستی باشد را هم بروز نمی دهند. آیا عدم گرایش علنی به اندیشهء غیر دینی تنها بخاطر جو اختناق حاکم و نبود امکان برای بروز خواست است؟ آیا جامعه دچار دگردیسی ایدئولوژیکی شده و پس از گذار از فاز حاضر به باورمندی و سنت های پیشین باز خواهد گشت؟ و یا اینکه سلطهء ایدئولوژی بر نسل جوان رو به افول است و نسل کنونی در حال گذار به دوران خودباوری است، دورانی که ایدئولوژی و نظامهای ایدئولوژیک آنگونه که برای نسلهای پیشین محبوبیت داشت، دیگر متقاضی ندارد؟
در اینجا می خواهیم مجزا از دیگر پارامترهای نافذ و تأثیرگذار بر جامعه، و فقط با بررسی تأثیر ایدئولوژی بر جامعه به مقولهء بحران حاضر در جامعه بپردازیم.
بولتن بحران: آیا جامعه دچار بحران ایدئولوژیک شده است؟ آیا آحاد مختلف جامعه، به باورهای خود و باورهای مرسوم در جامعه بازنگری کرده، و توقعات برآمده از اندیشه ورزی، به جایگاهی فراتر از توان رژیم حاکم رسیده است؟ آیا این توقعات کپی برداری از جوامع دیگر بوده، و و بخاطر کپی برداری، و نهادینه نشدن باورهای تازه یافته، خواست ها فراتر از توان انتلکتوئلی خود جامعه بوده و همین زیاده طلبی جامعه را دچار بحران کرده است؟ آیا امکان دارد بحران ایدئولوژیک موجود در جامعه، مردم را به سوی ایدئولوژی و یا آرمان دیگری سوق دهد؟ و یا اینکه امکان دارد جامعه وارد فازی که بیشتر به برزخ تشابه خواهد داشت، بشود - جامعه نه می خواهد باورهای گذشتهء خود را به فراموشی بسپارد و نه (انتلکتوئلی) می تواند باورهای جدیدی را جایگزین کند؟ راهکار برونرفت از این برزخ چیست؟
علی فیاض: در اینکه آیا جامعه دچار بحران ایدئولوژیک شده است، نباید تردید کرد. و البته ما همین مسأله را در سطح جهانی نیز مشاهده می کنیم. این فاصله گیری ها و بحران ها اما، انگیزش جدیدی خواهد بود برای جستجو، کنجکاوی و کند و کاو در راستای دست یابی به راه کارها و تئوری های علمی دیگر که آن نیز بدون آرمان گرایی نخواهد بود. بدیهی است که یکی از نتایج فاصله گیری از باورها و آرمان ها و بی باوری به آنها سر در گمی و در عین حال "شک" خواهد بود که باید آن را به فال نیک گرفت. چرا که شک گامی است برای رسیدن به "یقین"! می توان به صراحت هر چه تمام به این امر اذعان نمود که این چنین بحران های فکری و ایدئولوژیک، خود باعث می شود تا در بخش های اندیشه مند و جستجوگر جامعه، باز اندیشی، باز خوانی و نقد آنچه که تا کنون "وحی منزل" تلقی می شده است را در پی داشته باشد. آرمان ها، ایدئولوژی ها و باور های جدید به سادگی قابل تولید نیستند، به ویژه اگر بخواهند در توده های مردم حرکت ایجاد کنند. آنچه قابل پیش بینی است، بازسازی و باز تولید ایدئولوژی های موجود می باشد. و دخل و تصرف و اصلاح سازی و سیقل دادن آنها. که این خود طلیعه و نوید بخش آینده ای است درخشان که بشریت آن را انتظار می کشد. اما آنچه به شرایط موجود در جامعه ایران و حاکمیت ددمنش آن باز می گردد، بسیار متفاوت است. شرایط موجود ما را به قرون وسطا باز گردانده است. و در نتیجه به عنوان یک "فریب بزرگ" به آن نباید میدان داد. چرا که قرون وسطا قرون وسطا بود و تهی از تجاربی چون دموکراسی، برابری و آزادی خواهی. ما اینک اما در یک مرحله گزار به سر می بریم. پروسه ای که در آن به فریب نباید میدان داد. اعمال شیوه های دموکراتیک و ترویج اندیشه های آزادی خواهانه بدون تردید سایه خود را بر جامعه ما که یک پای در قرون وسطا و یک پای در عصر جدید دارد، انداخته است، و ما را به حال خود رها نمی کند! آشنایی با شرایط نوین جهانی، از یک قرن پیش و همگام با جنبش مشروطه آغاز شده است. فراموش نکنیم که ما در خاورمیانه از پیشگامان مشروط کردن حاکمیت و مجلس قانون گزاری بوده ایم. پس در این نباید تردید به خود راه داد که تحولات جهانی بر ما تاثیری بنیادی داشته است و مفاهیم نوینی چون سوسیالیسم، دموکراسی، برابری، آزادی و ... همواره از دغدغه های اصلی مردم ما و پیشگامان فکری، فرهنگی و سیاسی اش به شمار می رفته است. در نتیجه به صراحت باید گفت که مردم ما، نه در برزخ، که در جستجوی این آرمان های بشری، در یک مرحله گزار به سر می برند. و در همین راستا، باورهای کهن و تمایلات روشنفکرانه با محک هایی جدی رو به رو خواهند شد. این چالش های فکری – فرهنگی در نهایت به راه کارهایی منجر خواهد شد که نتیجه آن استقرار دموکراسی و برابری خواهد بود.
بولتن بحران: در پیشگفتار کتاب دین و دولت در اندیشهء اسلامی (محمد سروش 1377) آمده است: «... اصول و مبانى هر دولت, و نيز خط مشى و اهداف آن, برخاسته از ايدئولوژيي و مكتبى است كه بر آن سايه افكنده است. و همين مشخصات است كه به دولت ها هويّت بخشيده, و آن ها را از يكديگر ممتاز مى سازد.» و برای برجسته شدن اختلافات در میان پژوهشگران اسلامی می نویسد « يكى از پژوهشگران سياسى در اين باره مى گويد: اوضاع و احوال خاص اين زمانه, اين وسواس و وسوسه را در ما برمى انگيزد كه ايدئولوژى راهنماى غير قابل اعتماد, غير معقول و حتى خطرناكى براى عمل سياسى است. با نگاهى به تاريخ معاصر مى بينيم كه آرزوها و انتظارات متفكران يا انگيزانندگان ايدئولوژيك و آرمان خواه, به نحو فاحشى با آن چه عملاً از انگيختگى ايدئولوژيك حاصل شده, فرق داشته. مفاهيمى هم چون برابرى, برادرى, آزادى مثبت به معناى (مشاركت عمومى در اداره امور اجتماعى) و تصوراتى كه درباره جامعه بى طبقه, مالكيت عمومى و نظاير آن وجود داشته, و آن همه بر روى آن تكيه شده, در جريان عمل, تا حدود بسيار زيادى رنگ باخته اند و هرگز آن چنان كه وعده مى شده, صورت واقع به خود نگرفته اند, بلكه منشأ آثار و عواقب زيانبارى نيز بوده اند; يعنى علاوه بر آن كه خطاكارى هاى عظيمى را دامن زده و مردم را از درك محدوديت هاى خود, عاجز ساخته, توجيهات آسانگيرانه اى نيز براى قساوت و ارعاب, فراهم آورده اند...» نویسنده با بیان چند نمونه از نگرش پیرامون هژمونی ایدئولوژی بر جامعه و سیاست در غرب می نویسد «... (ايدئولوژى زدايى) از چنان روند رو به تزايدى در كشورهاى غربى برخوردار است كه هم اينك به عنوان يكى از بارزترين مشخصات آن جوامع در آمده, به گونه اى كه حتى احزاب و گر وه هاى سياسى, كه بر مبناى ايدئولوژى خاصى بنا نهاده شده است, به مرور از مواضع ايدئولوژيك خود, عقب نشينى كرده و بيش تر براى جذب هواداران بيش تر و به دست آوردن قدرت, تلاش و جديت مى كنند...» اگر نخواهیم به اهداف نویسنده در تدوین این کتاب بپردازیم، آیا جامعهء ایران به سوی چنین نقطه ای (ایدئولوژی زدایی) در حرکت است؟ نمونه های بارز آن چه بوده اند؟
علی فیاض: همانطور که اشاره شد، بر خلاف نظر مطرح شده در اینجا، در غرب ایدئولوژی زدایی به مفهوم نفی هر گونه ایدئولوژی نیست. مفهوم و معنای ایدئولوژی نیز یک دست و یکسان به کار گرفته نمی شود. ما در بسیاری از مباحثات و مجادلات سیاسی در گفتارها و نوشتارهای اندیشمندان و سیاستمداران غربی می شنویم و می خوانیم که از ایدئولوژی لیبرالیستی، یا ایدئولوژی محافظه کار، و یا ایدئولوژی مارکسیستی، چپ، سوسیالیستی، دموکرات مسیحی و ... یاد می شود. چه نئولیبرال ها چه نئوکنسرواتیوها که در ظاهر "ایدئولوژی" و ایدئولوژی گرایی را رد می کنند، خود دارای برنامه های مشخص ایدئولوژیک هستند و برای ساختارهای سیاسی و حتی فرهنگی، برنامه و هدف دارند، اما برای فریب افکار عمومی و تضعیف ایدئولوژی های رادیکال و متمایل به چپ چنین وانمود می کنند که ایدئولوژی ها نقشی تخریبی بر عهده دارند!
اما آنچه که تمامی این ایدئولوژی ها را از یکدیگر متمایز می سازد، "حداقلی" و یا "حداکثری" بودن آنهاست. بسیاری از اسطوره های تاریخی، آرمان خواه و ایدئولوژی گرا بوده اند و بر خلاف آنچه که در قلمرو "عملکردهای حکومتی" مشاهده شده است، بودن و زیستن خویش را نیز فدای آرمان های خود نموده اند. آنها نه تنها چیزی را بر جامعه تحمیل نکرده اند، که درست بر عکس آن همه هستی خویش را به جامعه، تاریخ، و روند رو به رشد و توسعه طلبانه تقدیم نموده اند. بسیاری از دست آوردهای کنونی بشر، بی هیچ شک و شبهه ای، نتیجه آرمانخواهی و آرمان گرایی انسان هایی بوده است، که به روند رو به رشد و تکاملی تاریخ یاری رسانده اند. بگذارید در همین رابطه مثالی بزنیم؛ تقلیل ساعات کار کارگران، برجسته نمودن شیوه های استثماری موجود، نفی انواع و اقسام برده داری و بردگی، مساوی بودن در برابر قانون، آزادی ابراز نظر نسبت به سیستم های سیاسی، محدود کردن قدرت حاکمان، ایجاد قوانین مدون و ... همه و همه، در آغاز "آرمان" و "آرزو" به شمار می رفته اند. همه ی این مفاهیم را آرمان خواهان و باورمندان به عقاید و ایدئولوژی های گوناگون به خواست های واقعی و عینی جوامع تبدیل نموده اند.
اما در این هم نباید تردید کرد که تجربه رژیم سفاک، جنایتکار و سرکوب گر "جمهوری اسلامی" که زیر لوای ایدئولوژی (مذهبی) رفتار کرده است و به نام آن، از هیچ جنایتی روی نگردانده است، نقش بسیار تعیین کننده ای در روی گردانی نسل کنونی از آرمان خواهی داشته است. سوء استفاده از مفاهیم اعتقادی و ایدئولوژیک و نفی تمامی آرمان های انقلاب و خواست های برحق مردم در هنگامه سرنگونی رژیم شاه، کشتار دگر اندیشان، سرکوب سازمان های "چپ"، رادیکال و سیاسی انقلابی و آزادی خواه، نوعی سرخوردگی در جامعه ایجاد کرد که تا خاتمه نیافتن این حاکمیت، همچنان تداوم خواهد یافت.
بولتن بحران: جواد ورعى در کتاب (حقوق و وظایف شهروندان و دولتمردان- فصل حقوق و وظایف دولتمردان) به یکی از تعاریف رایج برای جایگاه حاکم در فرهنگ اسلامی - «والی و سرپرست» اشاره کرده و می نویسد «... عنوان ديگرى كه در آيات و روايات در مورد حاكم جامعه به كار رفته، «والى» و مشتقات آن است. اين عنوان، ماهيت حكومت و حاكميت را كه «ولايت» است، مىرساند. حاكم نوعى ولايت و سرپرستى بر شهروندان دارد. ولىّ و سرپرست هميشه بر اساس مصالح افرادى كه تحت سرپرستى او قرار دارند، به تدبير امور مىپردازد و محور تصرف او در شؤون شهروندان، مصلحت آنان است. اگر پدر بر فرزند ولايت دارد، امور فرزند را بر اساس مصالح او تدبير مىكند، اجازه ندارد بر خلاف مصالح او عمل كند. اين شايعترين عنوان درباره حاكم جامعه است كه در مباحث مختلفى در فقه مطرح مىشود. بهكارگيرى ولايت را همواره بر محور مصالح مولّىعليهم مىدانند و تخلف از آن را از جانب والى و ولىّ موجب سقوط او از مقام ولايت مىشمارند...» وی در پیشگفتار کتاب می نویسد «... با آن پيروزىِ معجزهآسا و شگفتآور، قدرت اسلام و ايمان و نقش حساس رهبرىِ دينى و نفوذ معنوىِ روحانيت، براى همگان آشكار شد. آن چنان كه اكثريت قاطع اقشار مختلف مردم، دانشگاهى، فرهنگى، بازارى، ادارى، كارگر، كشاورز، شهرى و روستاى، كه دين خواهى در جانشان سابقه ديرينه داشت، با شوق فراوان خواستار حاكميت اسلام و اجراى احكام و قوانين نورانىِ آن شدند...» بازهم اگر نخواهیم به گزافه گویی های نویسنده بپردازیم، و فقط برای پیشبرد صحبت قبول کنیم که برخورد بخش قابل توجهی از جامعه در اوائل «انقلاب اسلامی» آن بود که نویسنده می خواهد با بزرگنمایی به خواننده بقبولاند، بلکه تعریف او را برای ارزیابی موقعیت کنونی ایدئولوژیک رژیم مبنا قرار دهیم، نقش و مفهوم «رهبر ایدئولوژیک»، «ولی فقیه» و یا «امام» را در جامعهء امروزی چگونه می توان تعریف کرد؟ آیا تعاریف گذشته و پذیرش آن تعاریف توسط «امت همیشه در صحنه» مورد پرسش قرار نگرفته است؟ دلیل چنین بازنگری در چیست، آیا اندیشهء «رهبر» سازی دچار بحران شده است، و یا فقط بخشی که به «ولایت فقیه» مربوط می شود به زیر سوال رفته است؟
علی فیاض: واقعیت این است که ما به تدریج از رهبری های فردی با کاراکترهای کاریسماتیک در حال فاصله گرفتن می باشیم. بخشی از این چرخش به این مربوط می شود که بسیاری از این رهبران دارای کاریسما پس از به قدرت رسیدن و فاصله گرفتن از آرمان های زیبا و متعالی تبلیغ شده، به نوع دیگری از دیکتاتوری و خودمحوری تمایل پیدا کرده و آنچه را در دیگران نفی می کردند، در خود به نوعی بازسازی کردند. مورد دیگر که بسیار با اهمیت می باشد، پیدایش و ترویج بیش از پیش اندیشه شورایی در ساختارها و سیستم های دستگاه های رهبری کننده به ویژه در جهان آزاد و انعکاس و انتقال آن به جوامع استبداد زده است. "رهبر ایدئولوژیک" و "امام" نیز در چارچوب حکومت های "ایدئولوژیک" و "مذهبی" و عملکردهای آنان قابل درک و فهم هستند. رهبر ایدئولوژیک تا قبل از عملی ساختن باورهای خود، اگر به راستی توانایی تئوری پردازی داشته باشد، "ایدئولوگ" به شمار می رود و در نتیجه تنها در عرصه اندیشه و روشنفکری قابل نقد می باشد و تا اینجای کار سود و زیانی عملی به کسانی نمی رساند و می تواند بسیار با شکوه به چشم آید. اما اگر این رهبر ایدئولوژیک جامه حاکمیت پوشید و تغییر چهره داد، آنگاه خود تبدیل به مهره اصلی حاکمیتی خواهد شد که در پراکتیک اجتماعی محک خواهد خورد و آنگاه "شیطانی" بودن یا "رحمانی" بودنش مشخص خواهد و در نتیجه دیگر نه نقد که نفی یا تایید خواهد شد. درست به همان گونه که بسیاری از رهبران ایدئولوژیک دارای کاریسما، مورد قضاوت تاریخ قرار گرفتند.
در ایران، ما همواره نتایج رهبری های فردی را به چشم دیده ایم و با تمام وجود لمس کرده ایم. از "فره ایزدی" و "ظل اللهی" تا "آیت اللهی" و "ولی فقیه" بودن را تجربه کرده و در هیچکدام از این رهبران "خودخداخوانده" نور الهی و فره ایزدی مشاهده نکرده ایم. برعکس آنچه از تمامی این رهبران "خردمند" دیده ایم، نقشی از ابلیس و اهریمن بوده است. این است که مردم ایران، دیگر از هرگونه رهبر خود را "تافته جدا بافته" دانسته و نامیده دوری می جویند. چرا که در پروسه عمل اجتماعی و سیاسی آنها را درک کرده اند.
بولتن بحران: با انفجار تکنولوژی و گسترش توانمندیهای انترنتی، مردم و بخصوص جوانان توانسته اند به آگاهی خود افزوده و جهان را به گونه ای دیگر ارزیابی کنند. از سوی دیگر رژیم حاکم از بدو غصب حاکمیت می خواسته جامعه را با قواعد 1400 سال پیش که برگرفته از تفاسیر علمای دینی از قران، روایات و احادیث است باز سازی کنند. از قوانین طلاق و سنگسار و تعزیر تا قوانین بهرهء بانکی و ولایت فقیه همه برآمده از دستورات دین و مذهب است - حداقل اینگونه جامه بر تن دارند. آیا پس زدن مذهب و دین در میان اقشار مختلف نتیجهء تأثیر انترنت در بالا بردن آگاهی نسبت به جوابگو نبودن دین است، و یا اینکه، حتی اگر هم امکانات انترنتی اصلا وجود نداشت ولی چنین نظام مذهبی همچنان بر مردم حاکم بود، بازهم در سطح جامعه شاهد دگرخواهی غیر دینی بودیم؟ آیا درست است اگر بگوییم فرار از نظام دینی و در کل نظام ایدئولوژیک، نه بخاطر سیستمهای آگاهی رسانی، بلکه بخاطر ماهیت و طبیعت خودمحور نظام ایدئولوژیک است؟ اگر چنین است، آیا آگاهی است که جامعه را در مقابل دین قرار داده است، یا ماهیت دین است که جامعه را علیه آن شورانده است؟ خلاصه اینکه آیا مردم دین ستیز شده اند و یا دین گریز؟
علی فیاض: در این رابطه هر دو فاکتور نقش بازی کرده اند. ماهیت نظام حاکم که به نام دین عمل می کند و دست به جنایت می زند، دین گریزی ایجاد کرده است که این دین گریزی به نوبه خود ما را به باز اندیشی و بازخوانی مذهب هدایت کرده است. رژیم حاکم بنا به ماهیت شبه ایدئولوژیک و کنترل جامعه در تمامی مناسبات فردی و اجتماعی خود، زمینه ساز واکنش هایی شده است که تا کنون کمتر در بین مردم مشاهده شده بوده است. من بر این باور نیستم که واکنش های دین گریزانه در ایران را اینترنت دامن زده است. چه بسا اگر چنین حاکمیتی به وجود نمی آمد پرسش هایی از این دست که دین به راستی چیست و فایده اش کدام است، طرح نمی شد. و مردم از باورهای "مقدس" خود، روی گردان نمی شدند. آنچه در دوران رنسانس در اروپا روی داد و مذهب را به حاشیه رساند، پیش از هر چیز برخاسته از ماهیت نظام دینی موجود بود که پاپ ها آن را اداره و اعمال می کردند و تاریخ از بازگویی جنایاتی که در آن دوران انجام شد، شرم دارد؛ همانگونه که درباره حاکمیت ملایان نیز اینچنین قضاوت خواهد کرد. بنا بر این، این ماهیت نظام های دینی - ایدئولوژیک است که جامعه را به سوی دین گریزی و دین ستیزی سوق می دهد. نمونه قرون وسطا و سپس رنسانس که به حاشیه رفتن دین، و گریز ملت های اروپایی از حاکمیت دینی و پایان دادن به نفوذ دین در قلمرو حکومت انجامید، به درستی بر نقش چنین حاکمیت هایی در ایجاد دین گریزی که خود مقدمه دین ستیزی است، تاکید می نماید. از دیگر سوی، نباید فراموش کرد که پرسش هایی از این دست که به مذهب، نقش آن، چرایی و چگونه گی پیدایش آن، و ... می پردازد، خود بستری مناسب برای رشد آگاهی خواهد بود. چون و چرا کردن در بدیهیات و تشکیک در مفاهیمی که تا پیش از آن "مقدس" شمرده می شدند، و تلاش در یافتن پاسخ هایی درخور، باعث خواهد شد تا بسیاری از دست آوردهای فرهنگی، دینی و تاریخی ما به چالش کشیده شوند. اما نقش رسانه ها و اینترنت در گسترش پرسش هایی از این دست و تلاش در یافتن پاسخ بدانها، دایره آگاهی ناشی از عملکرد حکومت هایی اینچنین را توسعه و تسریع بخشیده است.
بولتن بحران: بحران در جامعه بی شک بر نهادهای حاکم و بر نهادهای سیاسی مخالف رژیم حاکم تأثیر گذاشته و در مواقعی سازمانهای سیاسی را دچار بحران ایدئولوژیک می کند. قرائت های متفاوت از ایدئولوژی و نظام ایدئولوژی ارائه می شود. آیا تشتت و چندپارگی در درون سازمانهای چپ ناشی از بحران ایدئولوژیک بوده، و اگر چنین است، آیا سازمانهای چپ توانسته اند بر بحرانهای ایدئولوژیک مسلط بر سازمانشان فائق آیند، اگر نه چرا، و اگر آری چگونه؟
علی فیاض: آنچه در سازمان های سیاسی چپ رخ داده است، بدون شک به بحران ایدئولوژیک مربوط می شود. نظام های ایدئولوژیک مدعی سوسیالیسم در کشورهای شوروی و بلوک شرق سابق که به اختناق و انسداد سیاسی انجامید و سپس فروپاشی تمامی آنها را در پی داشت، نه تنها به فضای یأس و نومیدی در جنبش های مستقل چپ دامن زد، بلکه باعث شد تا بیشتر احزاب، سازمان ها و روشنفکران چپ گرا، با تأمل در مبانی تئوریک خود و باز اندیشی و بازخوانی متون پیشین به تلاش در بازآفرینی تئوری های موجود بپردازند. در این راستا طبیعی است که بخشی از این نیروها رفرم را چاره ساز ندانسته و با کنار گذاشتن اهداف و عقاید پیشین گرایش های دیگری بیابند. چنین تحولی بیش از پیش به بحران های ایدئولوژیک دامن می زند و در نتیجه هم بر جو یأس و نومیدی موجود می افزاید و هم در عین حال گشاینده راهی دیگر خواهد بود. راهی که چه بسا بسیاری مایل به تجربه آن بوده اند، اما ترس، شرم و احساس ندامت نسبت به گذشته خویش و یا وفاداری نسبت به تلاش های خود در گذشته مانع از انشعاب و جدایی و برگزیدن راهی دیگر می شده است. با این حال نمی توان تأثیرات متقابل این روی دادها بر یکدیگر را نادیده گرفت. این بحران ها همچنان ادامه دارد و باز هم ادامه خواهد داشت. هر چند که این نیروها به تدریج از شوکی که بر آنها وارد شده است، خارج می شوند و به یک شرایط نسبتا متعادل نزدیک می شوند. اما فراموش نباید کرد که از روی دادهای دهه 90 میلادی تا کنون، از منظر طولی تاریخ زمان چندانی نمی گذرد و مقطعی بسیار بسیار کوتاه را در بر می گیرد. بر این اساس باید بر این نکته انگشت گذاشت که این بحران کماکان ادامه دارد، اما از شدت و حدت آن کاسته شده است. روند جریانات و حوادث فکری – سیاسی تا کنون به گونه ای پیش رفته است که رهایی از بحران را مشکل تر نموده است. فشارهای فکری و سیاسی نیروهای راستگرا در عرصه جهانی و تولید تئوری های جدید از سوی آنها و انگشت گذاشتن بر نکات ضعف "چپ" – چه در تئوری و چه در عمل – فعالیت های نیروهای چپ گرا را تا حدودی از مسیر خود منحرف می سازد. و به نوعی مانع از بازسازی فکر و تئوری های منسوب به چپ می شود. خروج از بحران تنها با بازخوانی و اصلاح متن مقدور است و البته این کاری است که بسیاری از نیروهای متفکر و اندیشمند چپ در حال پرداختن به آن می باشند. در عرصه سیاسی و سرنوشت احزاب و سازمان های سیاسی اما، تشتت که ریزش نیرو را در پی داشته است، کماکان ادامه دارد که البته بخشی از آن را باید به حساب طولانی شدن عمر رژیم، پیر شدن، و خانواده دار شدن آن نسل گذاشت.
بولتن بحران: آیا امکان دارد بحران ایدئولوژیک موجود در جامعه، مردم را به سوی ایدئولوژی و یا آرمان دیگری سوق دهد؟ و یا اینکه باعث شود که جامعه وارد فازی که بیشتر به برزخ تشابه خواهد داشت، بشود - جامعه نه می خواهد باورهای گذشتهء خود را به فراموشی بسپارد و نه (انتلکتوئلی) می تواند باورهای جدیدی را جایگزین کند؟ راهکار برونرفت از این برزخ چیست؟
علی فیاض: این پرسش تا حدودی بستگی دارد به این که ما چگونه به تاریخ و جامعه بنگریم. آیا منظور از جامعه، نسل دوران انقلاب است؟ نسل کنونی است؟ و یا نسل آینده؟ آیا مقطع کنونی مورد نظر ماست، و اگر چنین است این مقطع از لحاظ زمانی، به دهه ختم می شود و یا سده؟ اما اگر به طور کلی زمان مورد نظر از آغاز انقلاب تا کنون و شرایط اکنونی باشد، شاید بتوان بهتر به این پرسش پاسخ گفت.
لازم به یادآوری است که آنچه ما از آن تحت عنوان بحران [و یا بحران های] ایدئولوژیک یاد می کنیم، از اواسط دهه 80 میلادی به بعد است که آغاز می شود. گشایش نسبی فضای سیاسی در کشورهای مدعی سوسیالیسم و تغییر و تحولات موجود در جامعه شوروی و سپس فروپاشی آن، که بیشتر کشورهای اقمار آن را نیز به سرنوشت خود دچار نمود از یک سوی، و برآمدن رژیم های بنیادگرا و سرکوبگری چون جمهوری اسلامی، و مجاهدین افغان و سپس طالبان از سوی دیگر و گسترش دامنه بنیادگرایی به بسیاری از دیگر کشورهای اسلامی، این دو ایدئولوژی مدعی را تا حدود بسیاری از جاذبه تهی ساخت. آنچه تا پیش از آن جاذبه ی ایدئولوژیک اسلام انقلابی و رهای بخش به شمار می رفت که شاخص آن مجاهدین و شریعتی بودند، در پرتو جنایات رژیم به انزوا کشیده شدند و رژیم نیز تا آنجا که توانست باور و ایمان توده های مردم را به بازی گرفت، و با باورهای صادقانه و اعتقادی مردم چنان کردند که هیچ رژیم ضدمذهبی قادر به نابود ساختن باور مذهبی مردم به این گستردگی نبود. گریز از مذهب و بی باوری به آنچه تا پیش از این وحی منزل به شمار می رفت و توده های مردم چشم و گوش بسته به آن ایمان داشتند، آنان را به مرز بی باوری نزدیک ساخته و از هر نوع ایدئولوژی گریزان ساخت. عملکردهای رژیم های مدعی سوسیالیسم [و کمونیسم] نیز ایدئولوژی وابسته را به شدت با بحران و پرسش های تازه رو به رو ساخت. این گریزها، بدون اینکه ایدئولوژی و آرمان جدید و جذابی را به عنوان آلترناتیوی پاسخ گو، پیش روی داشته باشند، آنان را کاملا به فازی کشاند که در مرحله کنونی می توان از آن - همانطور که به درستی اشاره شده – به نوعی برزخ اعتقادی نامید.
اما از دیگر سوی، هیچگاه نمی توان تاریخ و جامعه را به طور کلی بی باور ساخت. تاریخ نشان داده است که در هر مرحله و دورانی باورها و اعتقاداتی وجود داشته اند که به حرکت بشر و تاریخ آن سمت و سوی داده و در آن ایجاد جنبش و دگرگونی نموده اند. اگر مبالغه آمیز نباشد، باید گفت که آنچه که باعث شده است تا جوامع بشری شخصیت بیابند و توسعه های پایدار در آنها شکل بگیرد، همان انگیزه آرمان خواهی و اعتقادی بوده است.
بدون تردید جامعه پس از عبور از این بحران های اعتقادی، و رها شدن از فشارهای حکومتی، دیگر بار بازگشتی به اعتقادات و ایدئولوژی های خود خواهد نمود. اما بازگشتی توأم با تأمل، اندیشه، باز خوانی و تصفیه. بنا بر این با موقتی ارزیابی کردن این شرایط برزخی، هم جامعه با یک رویکرد جدید به سوی آرمان خواهی باز خواهد گشت و هم روشنفکر [انتلکتوئل]، به مثابه عنصر پیشگام و "منتقد" و در بالاترین مرحله، "ایدئولوگ"، به پردازش های اعتقادی جدیدی روی خواهد آورد و به آرمان های بشری شکل و جهت خواهد داد. بازگشت به ایدئولوژی و "ایمان"، فرآیندی است که انسان پس از هر مرحله بحرانی، دیگر بار به جستجوی آن برخاسته و آن را متناسب با نیازها و اهداف خود، صیقل و جهت داده است. بدین ترتیب با "موقتی" ارزیابی نمودن این "بحران"، می توان به بازگشت به اندیشه ها و باورهای آرمان خواهانه، امیدوار بود. اگر بر اساس آنچه که در بالا طرح شد که این بی ایمانی و ایدئولوژی گریزی نتیجه عملکردهای حاکمیت های خشن و سرکوب گر مدعی ایدئولوژیک بودن به شمار می رود، پس به این پرسش نیز که "راهکار برونرفت از این برزخ چیست؟"، می توان چنین پاسخ گفت که رهایی از این برزخ تنها با نابودی تمام عیار رژیم هایی میسر است که این باورها را تبدیل به ابزاری برای فریب، سرکوب و اعمال قدرت ساخته اند. فرو پاشی رژیم های "ایدئولوژیکی"، باورها را در معرض نقدهای سالم، روشنگرانه و جدی قرار خواهد داد. در چنین شرایطی است که با پی بردن به ناکامی یا موفقیت آنها در ایجاد حرکت و رهایی و عدالت، می توان تکلیف خود را با آنها روشن ساخت. اگر پی ببریم که "تارخ مصرف" داشته اند و اکنون آن تاریخ مصرف به پایان رسیده است، بدون شک، آرمان های دیگری – حتی تلفیقی و "التقاطی" – پا به عرصه وجود خواهند گذاشت.
بولتن بحران:اگر بپذیریم که جامعه از ایدئولوژی و نظامهای ایدئولوژیک زده شده است، و اگر بپذیریم که جامعه دچار بحران ایدئولوژیک شده است، موتور حرکت دهندهء جامعه برای براندازی نظام ایدئولوژیک حاکم چه می تواند باشد؟ جایگزین نظام ایدئولوژیک حاضر، چه خواهد بود؟ رفورم در شکل - نظامی با همان ایدئولوژی پیشین اما با لباس و برخوردی مدره؟ جایگزین کردن نظام پیشین با نظامی مسلح به ایدئولوژی متفاوت؟ و یا نظامی عاری از ایدئولوژی (دینی یا سوسیالیستی)؟
علی فیاض: حرکت عمومی و گسترده توده های مردم با تکیه بر سازمان ها و احزاب پیشرو و معتقد به دموکراسی، آزادی و برابری، تنها سلاحی می تواند باشد که جامعه مملو از فقر، بی عدالتی و اختناق را از وضعیت خود رهایی بخشد. طبیعی است که چنین راه کاری زمینه های خاص خود را می طلبد که نیازمند به یک بحث مفصل و مستقل می باشد. از جمله چگونه گی نوع ارتباط با توده ها، نحوه تأثیر گذاری، جذب اعتماد و ...
تا آنجا که به رژیم جمهوری اسلامی مربوط می شود باید گفت این رژیم به هیچ روی استحاله پذیر نیست. استحاله و رفرم پذیری یک رژیم هنگامی شدنی است که بتوان قوانین مدنی و قانون اساسی آن را که منبعث از اراده ملی و "زمینی" است، دستکاری نموده و به رأی گذاشت. از آن جایی که قوانین این رژیم نه "زمینی" که "آسمانی" محسوب می شوند، از نظر حامیان آن غیر قابل تغییر می باشند چرا که قوانین الهی و دینی به شمار می روند. در نتیجه برای تغییر شرایط تنها یک راه وجود دارد و آن سرنگونی تام و تمام این رژیم می باشد. به علاوه فساد، رشوه، جنایت، دروغ، ریا، اختناق، شکنجه، زندان، اعدام، فقر، و ... چنان با تار و پود این رژیم گره خورده اند که از هم جدا ناشدنی اند. هر جای آن را اصلاح کنی، ده ها مورد دیگر خودنمایی می کنند. بازگشت به گذشته تاریخی نیز کاری احمقانه و به سمت عقب راه رفتن می باشد که هیچ عاقلی نمی تواند آن را بپذیرد. باید به آینده چشم داشت. نسل جدید راه کارهای جدید و رو به جلو می طلبد. در همین راستا نظامی دموکراتیک که با قوانین مدنی و حقوقی زمینی اداره شود و با رأی خدشه ناپذیر مردم بر سر کار آید، می تواند نیاز جامعه ما را برآورده سازد. نظامی که در آن احزاب و سازمان های سیاسی در آزادی و آرامش کامل سرنوشت خود را به آراء مردم گره بزنند، و توده های مردم مسئولیت آنها را رقم زنند.
چنین به نظر می رسد که در آینده نظام جای گزین، فاقد محتوایی ایدئولوژیک باشد. لااقل تا آنجایی که به قوانین مدنی و حقوقی ارتباط خواهد داشت. اما هر نظامی می تواند در سیاست های کلان خویش، رنگ و بویی از یک ایدئولوژی را در خود داشته باشد. برای اداره جامعه به هر حال باید برنامه داشت. این برنامه ها نیز به خودی خود به وجود نمی آیند و می بایست از الگوهای موجود پیروی کنند. الگوهای موجود هم به نوعی ریشه در ایدئولوژی و روش های شناخته شده سیاسی – اقتصادی دارند.
بولتن بحران: باسپاس از شرکت در این گفتگوی کوتاه، از شما خواهش می کنم صحبتهای خود را جمع بندی کنید.
علی فیاض: ایدئولوژی و ایدئولوژی گرایی، ریشه در آرمان خواهی و تحول جویی انسان دارد. به تعبیری دیگر می توان گفت که ایدئولوژی نوعی برنامه ریزی بشری برای زندگی خود می باشد. بنا بر این، این برنامه ریزی هم می تواند خوب، دقیق و بی عیب و نقص باشد و هم برعکس. ایدئولوژی به نوعی طرح کلی قوانین انسانی برای زیستن می باشد. انسان فاقد ایدئولوژی و آرمان، انسانی است که به داشته های موجود خود دل خوش کرده و نسبت به وضع موجود رضایت دارد. انسان آرمان خواه، اما به وضع موجود که می تواند آمیخته ای از شرایط ناهنجار اجتماعی باشد راضی نیست و در پی تغییر آن است.
و تا هنگامی که شرایطی عادلانه بر مناسبات بین انسان ها، چه در عرصه سیاست، چه اقتصاد، چه فرهنگ و چه حقوق حاکم نباشد، و تا هنگامی که استثمار، غارت و چپاول منافع ملی خلق ها و اقشار تهیدست، همچنان تداوم داشته باشد، بی شک انسان های آرمان خواه به مبارزات خود ادامه خواهند داد و در راستای چنین اهدافی، یا به ایدئولوژی پردازی های جدید متناسب با شرایط کنونی دست خواهند زد و یا به بازسازی و رفرم ایدئولوژی های موجود.
کپی رایت: بولتن بحران – امرداد 1386
جمعه یکم تیر 1386
تکنولوژی هسته ای، حقوق بشر و درد و رنج های مردم ایران!
تکنولوژی هسته ای، حقوق بشر و درد و رنج های مردم ایران!

چندی است که موضوع دستیابی ایران به تکنولوژی هسته ای و تبعات آن در سطوح بین المللی از جمله مباحث و معضلات جهانی به شمار می رود که نگاه های بسیاری را به خود معطوف کرده است. پرسش های بسیاری در همین رابطه مطرح می باشد؛ اهداف ایران؟ تکنولوژی هسته ای برای همه یا برای هیچکس؟ وضعیت اسراییل و کلاهک های اتمی آن؟ تولید نسل جدید سلاح های هسته ای توسط امپریالیست های آمریکایی؟ تهدیدات جهانی از کدام سوی؟ و یا اینکه آیا اساسا تهدیدی وجود دارد؟ و ... پرسش اساسی و عمده این است که دست یابی ایران به این به اصطلاح تکنولوژی هسته ای به راستی چه تغییر عمده ای در جغرافیای سیاسی منطقه ایجاد می کند؟ و اگر آنچنان که سردمداران رژیم ادعا می کنند هدف آنها استفاده "صلح آمیز"! از این تکنولوژی باشد، تکلیف دیگر کشورها با ایران چه خواهد شد؟ و اگر این جنایتکاران حاکم به سلاح اتمی دست یابند، با آن چه کاری می توانند انجام دهند؟ و مگر در همین منطقه، هند، پاکستان و اسراییل از سلاح اتمی برخوردار نیستند؟ و مگر هند و پاکستان قادر خواهند بود از این وسیله مخرب علیه طرف مقابل استفاده کنند؟ و یا حتی همین کشور اسراییل که تا کنون به هیچکدام از قطعنامه های سازمان ملل – درست همانند رژیم آخوندها – وقعی ننهاده است، توانایی کاربرد آن را دارد؟
از سوی دیگر، با قاطعیت هر چه تمام می توان بر این امر تاکید نمود که قدرت های بزرگ از جمله دولت آمریکا – و به نیابت از او اسراییل در منطقه خاورمیانه – با خاطری آسوده تمامی پیش بینی های لازم را از سال ها پیش به عمل آورده و با پیشرفته ترین ضد موشک ها آمادگی انفجار هر موشکی را در هوا دارند. و نیز می دانیم که نه تنها اسراییل دارای بیش از ششصد کلاهک اتمی و دیگر بمب های مخرب می باشد، که سردمداران پنتاگون از سال ها پیش(۱) در پی تولید نسل های جدیدی از بمب های اتمی بر آمده اند. و با توطئه های موجوداتی چون جان بولتون، ریچارد پرل و ... طرح های جدیدی را علیه بشریت دنبال می کنند. که البته تولید و ساخت انواع دیگر بمب های ویرانگر را شامل می شود. استراتژی "سده آمریکایی" و شرکت تمام عیار در چند جنگ بزرگ به طور همزمان و پیروز بیرون آمدن از همه ی این میادین نیز، یکی دیگر از طرح های عظیم این کشور می باشد.
با این همه طرح های توسعه طلبانه جنگی، پس به راستی این همه هیاهو بر سر چیست؟ به راستی اینک کدام کشور جرأت استفاده از بمب اتمی را دارد، بدون کمترین تردیدی که خود بلافاصله مورد هدف آن بمب قرارخواهد گرفت؟ آیا به راستی اینان از ایران یا کره شمالی هراس دارند، یا در پی کسب امتیازاتی بیشتر از این "محورهای شرارت" می باشند؟
به نظر نگارنده، تمامی این بحث ها و درگیری ها را باید از دو جنبه مورد ارزیابی قرار داد:
نخست؛ طرح خاورمیانه جدید و مورد علاقه و کنترل آمریکا
دوم؛ رسیدن به سودهای هنگفت ناشی از فروش چند برابر تولیدات صنعتی و اقتصادی و ... غرب. که به نظر می آید بالا رفتن قیمت نفت نیز در این میانه نقشی بر عهده داشته باشد.
به این دو مورد می توان در صورت اجرای تحریم های اقتصادی، فروش نفت ایران در بازار سیاه را نیز اضافه نمود که رژیم برای تامین اقتصادی خود، آن را به همان کارتل ها و تراست های نفتی به بهای نازلی پیش فروش خواهد کرد!
اما در صورت به اجرا در آمدن چنین وضعی، این مردم ایران هستند که آسیب خواهند دید و نه رژیم. چرا که رژیم برای حفظ خود و موقعیت خویش حاضر است تمامی منافع ملی ایران و حقوق مردم ایران را بیش از پیش زیر پا نهد تا حیات ننگین خویش را تداوم بخشد. بدین معنی که رژیم تمام نیازهای ضروری حفظ خویش و دست اندرکاران و مزدبگیرانش را از بازارهای سیاه به چند برابر قیمت تهیه خواهد کرد. اما آنچه در این میان آسیب ده چندان خواهد دید اقشار تهیدست و محروم ایران خواهند بود. و آخوندهای حاکم، در نهایت تمامی بدبختی ها و فقر مضاعف مردم را به پای "استکبار جهانی" خواهند گذاشت. کما اینکه تا امروز چنین کرده اند. و ما به درستی دیدیم که رژیم صدام حسین بیش از یک دهه به حیات خویش ادامه داد و سر انجام نیز تنها با یک جنگ تمام عیاراز پای در آمد. آنچه اما در این میان زیر پا له شد، منافع ملی مردم عراق، و مرگ و میر بیش از نیم میلیون کودک عراقی بود. آیا در رابطه با ایران نیز باید چنین سناریویی تکرار شود و پس از مرگ و میر کودکان و خانواده های زیر فقر، با بمب ها و هواپیماهای نظامی، این رژیم از پا در آید؟ آن هم به قیمت کشتار هزاران ایرانی بی گناه و مردم غیر نظامی؟ اگر چنین است تاخیرچرا؟ آیا این همه بازی نیست و تکرار سناریوی عراق؟ و همان توطئه امپریالیستی در رویارویی با بحران اقتصادی و افزایش قیمت نفت؟ و گرنه، چرا مساله حقوق بشر را محور مجادلات خود قرار نمی دهند؟ به راستی آیا حقوق بشر مهم تر است یا موضوع انرژی اتمی با تمامی پیش بینی هایی که در سطور بالا طرح شد؟
حقوق بشر!؟
همه به خوبی می دانیم که رژیم علیرغم عقب ماندگی ذاتی تاریخی خویش، تا آنجا که به منافع و حیات سیاسی و ایدئولوژیکی بیمارگونه اش باز می گردد، بسیار مزورانه – اگر نگوییم هوشمندانه – وارد عمل می شود. آنها هر روز بازی تازه ای را آغاز می کنند و به خرید زمان سرگرم می باشند. و تازه آنها حتی اگر به همه خواست های غرب در رابطه با مساله انرژی اتمی تن در دهند، امپریالیسم آمریکا و شرکا به سادگی و با وجدانی آسوده با آنها کنار خواهند آمد. در این میانه اما سرنوشت مردم اسیر و در بند ایران همچنان مبهم و پا در هوا باقی خواهند ماند!

اما به راستی چرا نباید از حربه حقوق بشر علیه این رژیم استفاده نکرد؟ چرا این مدعیان نگرانی امنیت جهان و منطقه – در واقع اسم مستعار منافع خود آنان – این جنایتکاران را به خاطر نقض مکرر حقوق بشر مورد مواخذه و تحریم قرار نمی دهند؟ چرا اینان رژیم را به خاطر کشتار دگر اندیشان، سرکوب آزادی خواهان، تضییع حقوق اقلیت های مذهبی، نادیده گرفتن حقوق زنان، زیر پا گذاشتن حقوق کارگران و زحمتکشان، زندان، شکنجه و اعدام اپوزیسیون، زیر فشار قرار نمی دهند؟
آیا غیر از این است که با نقض حقوق بشر نمی توان بازی کرد؟ و درباره حقوق بشر نمی توان چانه زد؟ و حقوق بشر تعلیق در آوردنی نیست؟ و در نتیجه با بازی کردن با حقوق بشر نمی توان امتیازات آنچنانی گرفت؟
آری با حقوق بشر که از همان آغاز ایجاد این رژیم بارها و بارها نقض شده و به طور مستمر ادامه داشته است، نمی توان به معامله برخاست. اما مساله حقوق بشر نیست. و گرنه با تکیه بر نقض حقوق بشر بسیار جدی تر و اساسی تر، انسانی تر و قاطع تر می توان با این رژیم برخورد نمود و افکار عمومی جهان را نیز با خود همراه ساخت، تا مساله انرژی اتمی که بسیار جای اما و اگر دارد. و شامل سیاست یک بام و دو هوا می شود. چرا که خود منع کنندگان دست اندرکار ساخت نسل های جدیدتر، مخرب تر و "مدرن"تر آن هستند.
و اما در صورت تصویب تحریم، باید متذکر شد که این تحریم ها ره به جایی نخواهد برد. فشار آن بر مردم رنجدیده ایران خواهد بود.
تحریم سیاسی؛ راه چاره
پس چاره چیست و راه حل کدام است؟ به نظر نگارنده این سطور، تحریم های سیاسی نقشی بسیار تعیین کننده تر از تحریم های اقتصادی از خود بر جای خواهد گذاشت. چرا که اگر مبنای آن تحریم ها را نقض همیشگی حقوق بشر قرار دهیم، دیگر به هیچ روی قابل چانه زنی نیست. تمکین رژیم به حقوق بشر و مردم سالاری اگر شرایط ارتباط این رژیم با حکومت ها و دولت های دیگر تعیین گردد، و رژیم مجبور شود به آن تن دهد، این به معنی بحران عمده و اساسی در ارکان نظام خواهد بود. و تنها در چنین شرایطی است که امکان تغییر و تحولی اساسی در سرنوشت سیاسی ایرانیان را می توان به نظاره نشست. در همین راستا، در وهله نخست وظیفه سازمان ملل متحد و در وهله دوم، مسئولیت رژیم ها و دولت های دموکراتیک و به راستی مدافع حقوق بشر است که با طرح های جدید و جدی و با تکیه بر نقض حقوق بشر به تلاش برای انزوای این رژیم بپردازند. تحریم هایی که می تواند رژیم را – و نه مردم ایران را – از پای در آورد.
۱. تعلیق عضویت ایران در سازمان ملل متحد به خاطر عدم تمکین و عدم رعایت مواد مصرح در اعلامیه جهانی حقوق بشر
۲. احضار دیپلمات ها و سفرای کشورهای عضو سازمان ملل
۳. قطع ارتباط هرگونه روابط سیاسی و ممانعت از ورود سردمداران رژیم به دیگر کشورها
۴. به رسمیت نشناختن رژیمی که مشروعیت خود را نه از آراء مردم و حقوق مدنی آنان که از ساختار حکومتی و آمرانه ولایت فقیه می گیرد.
* * *
اما اینکه چرا رژیم بر عدم اجرای تعلیق غنی سازی اصرار می ورزد، حکایت از سیاه کاری ها و مخفی کاری های گردانندگان آن دارد. آنها برای فریب افکار عمومی هر روز به حیله ی تازه روی می آورند. و این موضوع تازه ای نیست. اما در رابطه با مسائلی که در سطور پیشین مطرح گردید، یک پرسش عمده و اساسی که هم برای اپوزیسیون و هم مردم ایران مطرح می باشد، این است که اگر رژیم با پذیرش شرایط و گرفتن "امتیازات" وعده داده شده، با کشورهای دارای حق وتو کنار بیاید، تکلیف آینده ایران، حقوق بشر و دموکراسی چه خواهد شد؟
سه شنبه دهم بهمن 1385
به یاد عاشورای همیشه ی تاریخ و به یاد امام انسان!
به یاد عاشورای همیشه ی تاریخ و به یاد امام انسان!
آموزگار خودآگاهی و برابری، شریعتی همیشه در یاد از حسین سخن می گوید:
"این کیست که چنین خشمگین و مصمم، گرداب فشرده طواف مسلمانان را می شکافد و بیرون می آید و شهر "حرمت و امنیت و قداست" را پشت سر می گذارد؟ دراین هنگام که مسلمانان، همه، رو به کعبه دارند، او آهنگ کجا کرده است؟ چرا لحظه ای به قفا باز نمی گردد تا ببیند این دایره گردنده ای را که در آن، خلق را به آهنگ نمرود، بر گرد خانه ابراهیم می چرخانند...
می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم . او که قربانی این همه زشتی و جهل است . به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را ، همچنان به پا داشته است .
ترسان و مرتعش از هیجان ، نگاهم را بر روی چکمه ها و دامن ردایش بالا می برم . اینک دو دست فرو افتاده اش، دستی بر شمشیری که به نشانه شکست انسان، فرو می افتد، اما پنجه های خشمگینش، با تعصبی بی حاصل می کوشد تا هنوز هم نگاهش دارد . جای انگشتان خونین بر قبضه شمشیری که دیگر...
...افتاد!
و دست دیگرش همچنان بلاتکلیف .
نگاهم را بالاتر می کشانم .
از روزنه های زره، خون بیرون می زند و بخار غلیظی که خورشید صحرا می مکد تا هروز، صبح و شام، در فلق و شفق به انسان نشان دهد و جهان را خبر کند. نگاهم را بالاتر می کشانم :
گردنی که همچون قله حرا، از کوهی روئیده و ضربات بی امان همه تاریخ بر آن فرود آمده است، به سختی هولناکی کوفته و مجروح است، اما خم نشده است! نگاهم را از رشته های خونی که بر آن جاریست باز هم بالاتر می کشانم: ناگهان چتری از دود و بخار! همچون توده انبوه خاکستری که از یک انفجار در فضا می ماند و ...
دگر هیچ!
پنج ایه قلبم را وحشیانه در مشت می فشرد. دندان هایی به غیظ در جگرم فرو می رود، دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند. شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد، که:
"هستم"، که: "زندگی می کنم".
این همه "بیچاره بودن" و بار "بودن"، این همه سنگین!
اشک امانم نمی دهد: نمی توانم ببینم :
پیش چشمم را پرده ای از "اشک" پوشیده است.
در برابرم، همه چیز در ابهامی از خون و خاکستر می لرزد، اما همچنان، با انتظاری ملتهب از عشق و شرم، خیره می نگرم: شبحی را در قلب این ابر و دود باز می یابم. طرح گنگ و نامشخص یک چهره خاموش، چهره پرومته، رب النوعی اساطیری که اکنون حقیقت یافته استک
هیجان و اشتیاق چشمانم را خشک می کند. غبار ابهام تیره ای که در موج اشک من می لرزید، کنارتر می رود و روشن تر می شود و خطوط چهره خواناتر.
هم اکنون سیمای خدایی او را خواهم دید؟ چقدر تحمل ناپذیر است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند ، سیمایی که...
چه بگویم؟
مفتی اعظم اسلام او را به نام یک خارجی عاصی بر دین الله و رافض سنت محمد، محکوم کرده و به مرگش فتوا داده است؛
در پیرامونش، جز اجساد گرمی که در خون خویش خفته اند کسی از او دفاع نمی کند .
همچون تندیس غربت و تنهایی و رنج، از موج خون، در صحرا، قامت کشیده و همچنان، بر رهگذر تاریخ ایستاده است. نه باز می گردد،
که: به کجا؟
نه پیش می رود،
که: چگونه؟
نه می جنگد،
که: با چه؟
نه سخن می گوید،
که: با که؟
و نه می نشیند، که...
هرگز!
ایستاده است، و تمامی جهادش اینکه:
نیفتد!
همچون سندانی در زیر ضربه های دشمن و دوست، در زیر چکش تمامی خداوندان سه گانه زمین در طول تاریخ ، از آدم تا ... خودش!
به سیمای شگفتش دوباره چشم می دوزم . در نگاه این بنده خویش می نگرد، خاموش و آشنا! با نگاهی که جزغم نیست، همچنان ساکت می ماند: نمی توانم تحمل کنم.
سنگین است: تمامی "بودن"م را در خود می شکند و خورد می کند:
می گریزم:
اما می ترسم تنها بمانم، تنها با خودم! تحمل خویش نیز سخت شرم آور و شکنجه آمیز است:
به کوچه می گریزم تا در سیاهی جمعیت گم شوم:
در هیاهوی شهر صدای سرزنش خویش را " که هنوز هستی " نشنوم.
خلق بسیاری انبوه شده اند و شهر آشفته و پر خروش، می گرید، عربده ها و ضجه ها و علم و عماری و"صلیب جریده" و تیغ و و زنجیری که دیوانه وار بر سر روی و پشت وپهلوی خود می زنند و مردانی با رداهای بلند و ...
عمامه پیغمبر بر سر و
آه! باز همان چهره های تکراری تاریخ! غمگین و سیه پوش همه جا پیشاپیش خلایق!
تنها و آواره به هر سو می دوم. گوشه آستین این را می گیرم، دامن ردای او را می چسبم، می پرسم با تمام نیازم می پرسم، غرقه در اشک و درد:
"این مرد کیست" ؟
"دردش چیست" ؟
این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟
چه کرده است؟ چه کشیده است؟ به من بگویید:
نامش چیست؟
هیچ کس پاسخم را نمی گوید!
پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است!
مجموعه آثار 19
دوشنبه یازدهم دی 1385
به یاد زاد روز عیسی فرزند مریم!
آخرین زمزمه های مسیح
عجب سنگین است این صلیب. و هر گامی که به پیش می نهم، سنگین تر و سنگین تر می شود. و از پی من خیل بی شماری از فریسیان و احبار روانند. هر کدام با سنگریزه ای در مشت.
اینان که در پی مرگ هر پیامبری، وارث و جانشین او می شوند، در پی من روانند، و چشم انتظار خاموشی من، تا خود را ادامه دهنده راهم بدانند. در حالی که می دانم که آنها از صلیب بیزارند، و آنان را هرگز جسارت حمل هیچ صلیبی نخواهد بود.
بار خدایا! پروردگارا! چرا مرا برای مأموریتی اینچنین خطیر برگزیدی؟ مگر تو خود هزاران یهودا را در پی من نمی بینی؟ مگر تو خود شاهد شتاب و "آز" هزاران تن از احبار و فریسیان نیستی؟
آنان گویی مرا بدرقه می کنند. با چاشنی ای از رضایت و لبخند. اما نه، آنها مرا بدرقه نمی کنند! نه، آنها، آنچه را که برای ایجاد آن به تلاش برخاسته ام، بدرقه می کنند.
من می روم و هزاران تن، از پی من می آیند. و این منم که باید از صخره های سنگی و سنگین بگذرم تا امانت تو را همچون جان خویش بر بلندای صلیب بیاویزم. و آن امانتی را که تو بر دوش آدم نهاده ای از این گذرگاه تیره و تاریک زمان عبور دهم.
در پی من، صدها مدعی "رسالت"، آشفته و هراسان پیش می آیند. اما هیچکدام از اینان صلیبی را بر دوش حمل نمی کنند. یعنی "برگزیده" تو فقط منم؟ حامل واقعی صلیب و آنچه که به نامش شهره آفاق خواهم شد؟ آیا این منم که باید نجابت و غربت انسان را در قالب صلیبی به سنگینی کوه بر شانه های خود حمل کنم؟
آری، اینک، منم و این صلیبی که فشارش از هزاران کوه افزون تر است. آه، این منم که باید این هزاران کوه را بر دوش های ناتوان خویش حمل کنم. و سهمناک تر اینکه، این را نیز می دانم که بسیاری از این هزاران که در پی من می آیند، پس از به چهار میخ کشیده شدنم، و خاموش ماندنم، با هزاران زبان از من سخن خواهند گفت و همراهی من. همانهایی که شورشی ام می خوانند و غاصب عنوان "پادشاه" یهود. دیری نخواهد گذشت که آنان خود را فداییان من جلوه خواهند داد، تا باز هم بر چهره حقیقت، نقابی دروغین زنند؛ تا توده های مردم را بفریبند و به نام جانشین "مسیح"، از آنان خمس و زکات بستانند و آنان را گرسنه تر از آنچه که هم اکنون هستند، بنمایند!
تو آیا این را می پسندی؟ ای پدر، ای خداوند خدا؟ خدایا در این سرنوشت، چه رازی نهفته است؟ مرا مصلوب می نمایند تا پس از آن، از رنج های من سخن بگویند! و بر مصیبت های من بگریند!
همان مال اندوزانی که شورشی ام می خوانند. همان قیصرانی که مرا بر هم زننده آرامش و نظم موجود می شناسند، و همان روحانیانی که مرا عاصی بر "خدای" خویش می نامند! و آنانی که مرا آشتی دهنده ای که به هیچ روی سر جنگ ندارد.
در این میان، اما آنچه که بیش و پیش از هر چیز دیگر بر من آشکار است، آن است که همین فریسیان پس از عروج من، شمشیر بر کف خواهند گرفت و به نام من که هیچگاه شمشیری را در دست خود لمس نکرده ام، جهانی را از دم تیغ خواهند گذراند. و این، بار مرا سنگین تر از یک صلیب خواهد کرد. و بدین دلیل است که هر گامی که به پیش می نهم، بر سنگینی صلیبم افزوده می شود.
و اما تو، خدایا، خود به خوبی می دانی که من بسیار قوی تر از آنم که "صلیب" ها مرا از پای درآورند. اما، این بار سنگین رسالت، و این مسئولیتی که در آینده به نام من رقم خواهد خورد، مرا از پای در خواهد آورد. من پیش تر و بیش تر از آنکه تاج بر سرم نهند، صلیب را بر دوش هایم حمل خواهم کرد. اما این صلیب را هنگامی بر دوش خویش حمل خواهم کرد که گرسنگان و لب تشنگان و آنانی که از همه چیز محرومند، بر جهان خویش برشورند و آن را از شانه های یک من تنها برگیرند!
من و این سنگینی صلیب که هر لحظه بر سنگینی اش افزوده می شود. این بارِ سنگینی که به تعداد انسان های روی زمین بر من فشار خواهد آورد. من و این صلیبی که به تعداد تماشاگران عرصه پیکار بر حجمش افزوده خواهد شد. این صلیبی که "تو" بر دوش من نهاده ای. و قیصر و فریسیان تنها تماشاگر آنند.
خدایا اکنون و درهیاهوی این همه شعار صلح و صلح طلبی، خود را چه خسته و چه ناتوان می یابم. بار خدایا، در پاسخ به این همه عشق و هیاهو و این همه نیاز به صلح دوستی و صلح طلبی که آرزوی جهان است، چه گویم و چه کنم؟ هنگامی که خود به صلیب کشیده شده ام! به راستی چه رازی در این "سرنوشت" نهفته است؟ من و صلح! و آنگاه سایه های فرتوت شمشیر و جنگ به نام من؟ "جنگ های صلیبی"؟ آه خدای من، آیا مرا به صلیب می کشند، تا به نام من "جنگ صلیبی" بر پا دارند و طناب های دار؟ و آیین جادوگرسوزی که من خود قربانی آنم؟
مگر من خود، از نخستین آغازگران صلح جهان نبوده ام؟ پس چگونه است که به نام و یاد و احترام من، جنگ ها روی می دهد؟ مگر من عیسای مسیح نیستم؟ آنکه پیام آور صلح است و عشق و دوستی؟ منی که با سلاح بیگانه بوده ام!
پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385
"کابوس ها" و "رویاها"
"کابوس ها" و "رویاها"
حالا حتی در خواب هم راحت نیستیم. در خواب هم به سراغمان می آید. در خواب هم راحتمان نمی گذارد. بختکی شده و افتاده به جانمان. رهایمان نمی کند. نمی گذارد کمی آرامش پیدا کنیم. البته اگر آرامشی در کار باشد. چه می دانم. اصلا نمی گذارد زندگی کنیم. نوجوانی و جوانی؟ یادش به خیر. کسی از نسل ما می داند این دو کلمه چه مرحله ای در زندگی انسان هستند؟ من که نمی دانم.
عجب شبی بود. چه وحشتناک بود. خوابم را می گویم. بهتر است بگویم خواب دیدنم را. رؤیایم را. رؤیا که نه. رؤیا نبود که. کابوس بود. آن هم چه کابوسی! از آن کابوس ها. از آن کابوس هایی که آدم را از وحشت از خواب می پراند. و خواب خوش قبل از سپیده دمان را، آره، درست قبل از سپیده دمان که خوش ترین هنگام خواب است، به هم می ریزد. و تو وقتی بیدار می شوی، می بینی خیس عرق شده ای. و بعد هم که چشم باز می کنی و می بینی که در هیچ جای دیگر، به جز رخت خواب گرم و نرمت نیستی و هیچ حادثه ای هم اتفاق نیفتاده است، همه خدایان تاریخ را شکر می گویی. شکر اینکه واقعی نبود. که خواب بود. و بعد هم از رخت خوابت می آیی بیرون. چه می دانم. بلند می شوی. یک لیوان آب سرد می نوشی، تا گلوی خشک شده ات را تازه کنی. ولی اضطراب و وحشت دیگر نمی گذارد بخوابی. اصلا خوابت نمی برد. می ترسی از اینکه خوابت ببرد و دوباره وارد دنیای مأنوس و نامأنوس کابوس ها شوی. باز هم آنچه که باید در واقعیت به روزت می آمد و تو به هزاران حیله از آن نجات یافتی، در خواب بیاید سراغت. فکرت هزار جا می رود. همه اتفاقات و حوادث ناگوار، درست مثل پرده سینما از جلوی چشمانت می گذرد. دوباره به کابوست فکر می کنی. به آن لحظه های هراس انگیز. که انگار با واقعیت هیچ فرقی نداشتند. آنقدر واقعی بودند که خودت هم باورت شده بود. اصلا بی خودی نبود که از خواب پریدی. بی خودی نبود که اینچنین آشفته ات کرد. روحت را دستخوش آشفتگی کرد. اعصابت را به هم ریخت. آرامشت را به هم ریخت. البته اگر آرامشی هم داشتی. از جهان واقعی و قابل تحمل دورت کرد. البته اگر چنین جهانی می داشتی. به هر حال می ترسی چشم هایت را دوباره ببندی. می ترسی بخوابی. می ترسی وارد جهان بی اراده خواب شوی. جهانی که مغزت در استراحت مطلق به سر می برد. و تو نفوذ کم تری بر آن داری. به همین دلیل هم هست که کابوس ها، بدون خواست تو، می توانند تو را آزار دهند. از جای امن و آسوده ای که هستی، برت دارند و به دنیاهای خیالی یا واقعی هیولاها و آدم های انسان نما بکشانند. باز هم به همان دنیای وحشتناک کابوس ها. کابوس ها که نه. اگر آن دنیاهای وحشتناک نبود که تو در خواب نمی دیدی شان. آنچه که تو در خواب می بینی و یا در خواب می آید سراغت، بازتابی است از آنچه که در دنیای واقعی ات می گذرد. و یا گذشته. به هر حال یه جورایی ریشه در بیداری هایت دارد. و این کابوس هایت اتفاقا خیلی هم واقعی هستند. یا بهتر بگویم خیلی هم در واقعیت ریشه دارند. و خودت هم این را خوب می دانی که یه جورایی واقعی است. و گرنه چه دلیلی دارد که از ترس و هراس از خواب بپری و بعد هم هزار پیغمبر و خدا و پیشوا را سپاس بگویی. یا هم اصلا اگر اعتقادی به این چیزها نداری، یه جورایی احساس مسرت کنی از اینکه این واقعه در خواب رخ داد. در بیداری نبود. و بعد هم دیگر خوابت نبرد. هم از ترس اینکه مبادا تکرار شود و هم اینکه، هنوز اثرش بر حافظه ات باقی است. از بس واقعی به نظر می آمد. و تو همچنان می ترسی بخوابی. می ترسی که دوباره سر از همان دنیای وحشتناک کابوس در بیاوری. دنیای وحشت و دلهره. دنیای اضطراب. دنیای شکنجه. چه می دانم. دوزخ! و این خواب ها سراغ همه ما می آیند. لازم نیست خودمان را گول بزنیم و چنین فکر کنیم که ما از رستم دستان هم قوی تریم و از این خواب ها و کابوس ها هراسی به خود راه نمی دهیم! راستش را بخواهید، دست خودمان نیست. ما به میزانی که مسئولیت داریم و مبارزه می کنیم، و مبارزه کرده ایم، دچار هراس نیز بوده ایم. نگران از متوقف شدن مبارزه مان و نگران از اسیر شدن در چنگال دژخیمان. و نگران از مجبور شدن از گفتنی ها و رازهایی که هیچگاه نباید بر ملا شوند. نگران ازاینکه زیر بار فشارها و شکنجه ها نتوانیم به "اسطوره مقاومت" تبدیل شویم. و نگران از اینکه مبادا زیر آن همه فشار و شکنجه، رفیق و خواهر و برادر همراهمان را لو دهیم و او را نیز به شکنجه گاه تحویل دهیم و ننگ ابدی، و عذاب همیشگی وجدانمان را تا آخر عمر با خود حمل کنیم. البته اگر عمری باقی بود و ما از این کابوس های واقعی جان سالمی به در برده بودیم.
و این برای چندمین بار و چندمین شب متوالی بود که من اینچین با وحشت از خواب بر می خاستم. نمی دانم چه جوری و از کجا شروع کنم. از چی شروع کنم. مثلا از روز قبلش؟ یا از روزهای قبل ترش؟ یا از محورهای صحبت ها و بحث ها؟ که همه اش از رژیم و خمینی بود. که همه اش از فراز و نشیب ها، فرار و گریزها، تعقیب ها و بگیر و ببندها، زندان ها و شکنجه ها، کشتارها و اعدام ها سخن می گفتیم. یا از اینکه هر لحظه منتظر بودیم که رژیم فرو ریزد و ما فاتحانه به میهن باز گردیم. با استقبال هایی رؤیایی؟ خوب معلوم است که همه حرف و حدیث ها همین چیزا بود. استراتژی، تاکتیک، اپوزیسیون، رژیم، این گروه، آن گروه، این سازمان، آن سازمان، این شخصیت، آن شخصیت، پاکستان، کراچی، ترکیه، استانبول، کردستان، بلوچستان، کویته، و صدها نام جغرافیایی و صدها نام آدم هایی که می شناختیم و نمی شناختیم. روزهای داغ تعقیب و گریزها بود. روزهای داغ آرمان ها و حرمان ها. روزهای از خود کنده شدن ها و در خلق گم شدن ها. روزهای ایثار و فداکاری. و روزهای تا پای جان زیر شکنجه مقاومت کردن. جان خود را لو دادن اما رفیق خود را لو ندادن. روزهای تبدیل ما به موجودی خارق العاده. خارج از کیفیت آنچه در همه جا انسانش می نامند. آدم ها عادت دارند، به خصوص وقتی که بچه هستند و بی گناه و دستشان به هیچ خیر و شری آلوده نشده است، وقتی که زمین می خورند، گریه کنند، وقتی دردشان می گیرد، داد بزنند، وقتی آسیب می بینند، به دکتر مراجعه کنند... اما به نسل ما آموخته شده بود، همه چیز را تحمل کنید. و آخ نگویید. هر آری گفتنی، یعنی گرفتار کردن یک دوست، یک برادر، یک رفیق. پس همه این فشارهای فوق بشری را تحمل کنید. مبادا لب بگشایید. مبادا شل شوید. مبادا لو دهید. و اینچنین بود که نسل من به جای موسیقی و فیلم و فوتبال، و از زندگی لذت بردن، سر از زندان و شکنجه و اعدام و آوارگی در آورد. تقصیر خودش هم که نبود. واقعا هم اینطور بود. تا آمدیم چشم باز کنیم و به زندگی لبخند بزنیم، و در آزادی نفس بکشیم، هیولایی خفته، از پس قرن ها، چشم باز کرد و زمین و زمان را به هم دوخت. به صغیر و کبیرمان رحم نکرد. هر چه و هر که دم دستش آمد، از دم تیغ گذراند. و خودش را نماینده بی بدیل و بی رقیب حضرت خداوندی بر زمین وانمود کرد. و اینچنین شد که پس از آن همه فداکاری و گذشت، حالا در خواب هم راحت نیستیم. در خواب هم سراغمان می آید. در خواب هم راحتمان نمی گذارد. بختکی شده و افتاده به جانمان. رهایمان نمی کند. نمی گذارد کمی آرامش پیدا کنیم. چه می دانم. اصلا نمی گذارد زندگی کنیم. نوجوانی و جوانی؟ یادش به خیر. کسی از نسل ما می داند این دو کلمه چه مرحله ای در زندگی انسان هستند؟ من که نمی دانم.
اه، ببخشید، مثلا می خواستم از کابوس ها و رؤیاهایم بگویم. سر از کجا در آوردم؟! آخه راستش را که بخواهید، خیلی هم دست خودم نبود. یعنی تقصیر خودم نبود. آخه، این کابوس ها و رؤیاها، ریشه در همین واقعیات داشت. یعنی دارد. اصلا مجبور بودم، این چند جمله را هم اضافه کنم. چون داشتم از زمینه های این خواب ها سخن می گفتم. از پاکستان و ترکیه. از بلوچستان و کردستان. از فرار و گریزها. همه بحث ها و گفت و گوهای ما پیرامون همین چیزها دور می زد؛ گریزها، شجاعت ها، ترس و لرزها، دلهره ها، دلشوره ها و مقاومت ها. آخه چیز دیگری نداشتیم که برای هم تعریف کنیم. حتا جوک هایمان هم یه جورایی به همین چیزا ربط پیدا می کرد.
و حالا وقتی خواب هایم را – کابوس ها و رویاهایم را – سر انگشتی حساب می کنم، می بینم از چند نوع هستند؛
خواب های نوع اول، که کابوس هایی دهشتناک هستند؛
خواب های نوع دوم، که رویاهایی دلنشین و ناشی از غم غربت و احساسات نوستالژیک هستند؛
و خواب های نوع سوم که خواب دیدن های معمولی هستند و انسان ها در هر شرایطی که به سر برند و در هر حال و هوایی که باشند، هر از چند گاهی به سراغشان می آیند!
خواب های نوع اول و دوم که تکلیفشان معلوم است! می ماند خواب های نوع سوم که بینابینی هستند. یعنی به نوعی خنثی هستند و شاید چندان ارزش بحث و یاد آوری نداشته باشند. از آن گونه که مثلا در شهر محل سکونتت به فروشگاه می روی و خرید می کنی، و هموطنی را ملاقات می کنی. یا سوار اتومبیلت می شوی و از شهری به شهر دیگر می روی. یا برنده جایزه "بلیت خوشبختی" می شوی و یا روی ابرها و در آسمان ها پرواز می کنی! و یا چه می دانم به معشوقت می رسی و یا حتی لطیف تر از آن به قول آخوندها "محتلم" می شوی. یعنی در خواب با کسی همبستر می شوی و به "غسل جنابت" نیاز پیدا می کنی! به طور کلی در این نوع خواب ها، به آرزوهای دست یافتنی و نیافتنی ات می رسی. و صبح شاداب و سر حال از خواب بر می خیزی، در حالی که خوشی های خوابت را در تمام روز مزمزه می کنی.
اما خواب های نوع اول زجرت می دهند. آزارت می دهند. همانطور که پیش تر هم گفتم، جرأت دیگرباره خفتن را ازت می گیرند. از زندگی سیرت می کنند. و این نوع خواب ها عموما متعلق به سال های اولیه ی ورودت به کشوری آزاد هستند. مال همان روزها و ماه ها و سال های اول نفس کشیدنت در محیطی امن هستند. البته اگر هنوز در دنیای واقعی کابوس هایت اسیر نباشی. که اگر هم هنوز همانجا باشی، دیگر نیازی به کابوس دیدن های شبانه نداری. چون شب و روزت را در بیداری ات با همان کابوس ها به سر می بری. آنجا دیگر آنقدر با کابوس های روزانه درگیر هستی که دیگر مجالی برای کابوس های شبانه نمی یابی. اصلا لازم نیست که کابوس ببینی. همه زندگی ات کابوس است. دلشوره و نگرانی است. اضطراب و دلهره است. پس در نتیجه این نوع خواب دیدن ها را بگذارید مختص تبعیدی ها باشد. همان هایی که دیگردر آن محیط به سر نمی برند. مثل خود ماها. اما سایه سنگین آن شرایط هنوز بر سر ما گسترده است. هنوز هم ما را تعقیب می کند. اگر چه که نه در بیداری، اما در خواب تا دلت بخواهد. ناگهان می بینی در شهر و کوچه و خیابان و خانه خودت از همه سو محاصره شده ای. نه راه پیش رفت داری و نه پس رفت! هیولاهای ریشو با چشمانی خون آلود و "دراکولا" وار، می خواهند بگیرندت، شکنجه ات کنند و خونت را کاسه کاسه سر بکشند. یا می بینی که ناگهان از کشور محل زیستت که جای امن و آزادی است، دوباره پرتاب شده ای در محیطی که از آن گریخته ای. و دارند می آیند سراغت که به شکنجه گاهت ببرند. و تو چنان وحشت می کنی که از خواب می پری و با هزاران سپاس، نفس راحتی می کشی و ... و از این نوع خواب ها که هیچ هم کم نیستند. اینها خواب های نوع اول هستند که سه چهار پنج سالی آسوده ات نمی گذارند.
خلاصه چهار پنج سال اول، خواب هایم همه کابوس هایی وحشتناک بودند. کابوس هایی غم انگیز. کابوس هایی تراژیک! بیشتر اوقات هنگامی از خواب می پریدم که خود را در میهنم می یافتم. محاصره شده در میهنی در محاصره!
خواب های نوع دوم اما، کاملا برعکس شده. خواب های زیبایی هستند که تو را در زادگاهت نشان می دهند. و تو دوستان هم مدرسه ای ات را ملاقات می کنی. دوستان دوران کودکی، نوجوانی و جوانی ات را. با یک دنیا صفا و زیبایی. مدارس دوران کودکی ات را. با خواهر یا برادر و یا شاید هم پدر و مادرت ملاقات می کنی. که گپی است و دیداری. و یا اولین عشقت را. صلح و صفا و امنیت روزگاران آرامشت را. و تو کیف می کنی وقتی که از خواب بیدار می شوی. و این بار می بینی که هنوز در غربت و تبعید به سر می بری و هیچ چیزی تغییر نکرده است. و غصه ات می گیرد. بغض گلویت را می گیرد که چرا اینجا و چرا این همه سال؟

* * *
پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385
غربت... تبعید، و باز هم غربت!
غربت... تبعید، و باز هم غربت!
غربت ما
چنان به طول انجامید
که چهچهه بلبل را از یاد بردیم
و حضور گنجشک را در طبیعت!
رنگ کویر را سبز دیدیم
و کوه های سر به آسمان کشیده را
تپه های سبزکوتاه قامت
رودهای مواج خروشان را
قندیل هایی بی روح،
منجمد شده در سرزمین هایی قندیل شده
و نخل های پر بار را
کاج هایی سترون
در سرزمین هایی بی خورشید
آنچه از خاطرات خود
در چنته حافظه داشتیم،
به تدریج محو شدند
و نام کلبه کبوتران را بر پشت بام
فراموش کردیم
خیابان هایمان
و کوچه هایمان
و کوی هایمان
تغییر نام دادند
و پاک محو شدند
و ما در گنجه های خاطرات خوشمان
تنها به حافظه های تضعیف شده خویش
قناعت کردیم
آنچه از گذشته ی ما بر جای ماند،
جای خالی ققنوس هایی بود
که
خاکسترنشده،
خاک نشین شدند
تا مباد که از خاکسترشان،
ققنوس ها سر باز زنند
آنچه از گذشته ی ما بر جای ماند
تنها،
یاد مکان تهی گشته ی
رفقایمان بود
و خواهران و برادرانمان
که
با چاشنی عشقی ابدی،
پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385
• اتفاقی افتاده است؟
به راستی ما را چه شده است که پس از سال ها مبارزه و کسب تجارب سیاسی و تحمل انواع و اقسام سرکوب ها و شکنجه ها، و از دست دادن بهترین و فداکارترین نسل معاصر این سرزمین، اینک، "پدیده"هایی! را جدی گرفته ایم و پیرامون آنها به بحث می نشینیم که اصولا در میدان مبارزه با این رژیم عددی نبوده و نیستند؟ و چرا ما هم و غم خود را بر این گذاشته ایم که به تحلیل این نوع "پدیده"ها!! بپردازیم؟ آخر ما را چه شده است؟ آیا همه ما جن زده شده و پس از سال ها مبارزه اصولی سیاسی، اکنون به خرافات روی آورده ایم تا شاید از این راه به جایی برسیم؟
چرا کارمان به اینجا رسیده است، که بسیاری از مدعیان جدی و سابقه دار مبارزه سیاسی و فعالیت برای سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی نیز، اینک به تجزیه و تحلیل و جدی گرفتن شیادانی نشسته اند که حتی الفبای سیاست را نیز نمی دانند؟
آیا ما خود، اشتباهات سیاسی خودمان را - که در همه جای تاریخ و در بین همه ی ملت ها و جنبش ها وجود داشته و دارد - به چماقی تبدیل کرده ایم تا هم اکنون بر سر خویش بکوبیم که چرا چنین کردیم و چرا چنین شد؟ و آنگاه چنین نتیجه بگیریم که؛ پس حال که اینچنین است، باید به حقه بازی ها و چشم بندی های شیادانه بی سوادان سیاسی دل خوش کنیم تا شاید به جایی برسیم؟ یا این از فرط بیکاری و فرسودگی است که هر موضوع پیش پا افتاده ای را به موضوعی برای بحث و ابراز وجود تبدیل می کنیم؟ و گرنه چرا همه هم و غم خود را به جدی گرفتن و تحلیل عملکردهای ماجراجویان و بیماران سیاسی تبدیل کرده ایم؟
درست است که مدت زمانی است مبارزه در شعاع وسیعی به ابتذال کشیده شده، و چنان مرزها و جبهه ها مخلوط شده اند که دوست را از دشمن نمی توان باز شناخت. درست است که در میدان مبارزه ای که روزی بزرگ مردان اندیشه، فرهنگ و قلم، و پاک بازترین فرزندان این مرز و بوم، در آن به جهاد و مبارزه می پرداختند، امروز به یمن مبتذل ترین حاکمیت موجود، مبتذل ترین نیروهای میرا نیز به میدان آمده و به ترکتازی مشغولند!
درست است که پاسبانان و ساواکی های دیروز و پاسداران و ساوامایی های امروز نیز اینک رنگ عوض کرده و گنجشک رنگ شده را به جای قناری به "تماشاگران" عرضه می دارند؛
درست است که اینک "ابزار"های سرکوب هر دو رژیم دست در دست یکدیگر، پشت به هم داده به انتقام از فرزندان راستین خلق برخاسته اند، تا کینه های تاریخی خویش را با مشاهده اجساد به خون خفته خواهران، برادران و رفقای ما فرو نشانند؛
درست است که اینک هر پادوی سینمایی و هر سیاهی لشکر قبل از انقلاب و هر بدل خوانی، با در اختیار گرفتن جعبه جادویی جهان نما، عربده کشان خود را مدافع حقوق مردم و آزادی آنان قلمداد می کند. آن هم بی سوادانی که چنان در تخیلات روزانه خویش غرق اند که گویی نه تنها رهبر یک جنبش گسترده اپوزیسیون، که رهبر ملت ایران نیز به شمار می روند، و چنان خود را در اوج آسمان قدرت! و سیاست! می یابند که گویی به تعبیر "پدر مولانا"، "در اینجا قحط خورشید است"؛
درست است که اینک هر پاسدار و چماقدار و شکنجه گر سال های سیاه دهه ۶۰ رنگ عوض کرده، "اصلاح طلب" از آب درآمده و در قالب اپوزیسیون به خارج اعزام شده و با منت هر چه تمام منتظر مدال آزادی خواهی خویش باشد، تا به هرحال، در دل "دوست" به حیله رهی بیابد!
اما این همه آیا باعث می شود که شیادان و عافیت طلبان و کسانی که در سال های سیاه حاکمیت دو نظام، گامی در جهت خواسته های مردم بر نداشته و حتی با نظام های سرکوب همراه بوده اند، به بازی گرفته شوند؟ و به تحلیل "پدیده"!!!هایشان پرداخته شود؟
آیا سیاست و مبارزه سیاسی به چنان ابتذالی رسیده است که کودن ترین نیروهای موجود، باید میدان دار آن باشند؟
و آیا به راستی کار دست اندرکاران فرهنگ و سیاست و نیروهای آزادی خواه به چنین جایی رسیده است که آنچنان با کمبود موضوع مواجه شده اند که باید ساعات خود را صرف ارزیابی "پدیده"!! "فتح الله یزدی" نامی کنند که بنا به گفته ها و نوشته های همان "پدیده" شناسان! وطنی، گویا زبان پارسی را نیز به درستی نمی داند؟
آخر ما را چه شده است؟
البته اگر این جدی گرفتن ها و به بحث نشستن ها از سوی همان نیروهای وابسته به شاه و شیخ می بود، تعجبی بر نمی انگیخت، اما تأسف آورتر این است که حتی بخشی از نیروهای مستقل و خوش سابقه فرهنگی و سیاسی نیز خود را به جد یا به طنز ، درگیر این شوخی سیاسی کرده و وقت با ارزش خویش را به مسائلی اینچنین پیش پا افتاده هدر می دهند، و این سخت تعجب برانگیز است. و می بینید که قضیه چنان جدی شده است که مرا نیز – که چنین مسائلی را جدی نمی گیرد - به نوشتن این جملات وادار ساخته است!
• مبارزه ماهواره ای - اینترنتی و فواید آن!
بارها بر این واقعیت تاکید شده است که اگر پروسه انقلاب و مبارزه طولانی تر شده بود، چه بسا بسیاری از نیروهای منحط و فرصت طلب – چه آخوند و چه قدرت طلبان دیگر – تحلیل می رفتند و میدان مبارزه از آن عناصر پالایش می شد و آنگاه دیگر جایی برای نیروهایی که در مبارزه برای آزادی و دموکراسی جدی نبودند، باقی نمی ماند. اما گویا اینک ماجرا برعکس شده است! هر چه زمان مبارزه طولانی تر می شود، هر دم از این باغ بری می رسد! تا جایی که طرفداران استبداد شاهی با ستون های سابق استبداد "دینی"، دست در دست هم به مهر! مدعی مبارزه با استبداد شده و از همه نیز طلبکار هستند. طرفداران استبداد شاهی، حاکمیت کنونی را نتیجه نیروهای انقلابی می دانند و طرفداران بریده رژیم کنونی نیز، آن را نتیجه عملکردهای "گروهک" های ضدانقلاب و "تروریست"!
هنگامی که مبارزه دیگر نه از طریق نیروهای فعال و جدی، که تنها از طریق شبکه های تلویزیونی هدایت شود، هیچکس هزینه ای نیز برای آن نمی پردازد. این است که امروز به سادگی آب خوردن، هر فرد می تواند حزب و سازمان تشکیل دهد و بدون داشتن حتی یک عضو فعال در جهان، اعلامیه هایش را از طریق اینترنت به تمام جهان مخابره کند. در صورتی که پیش از این تنها نیروهای جدی بودند که با داشتن صدها عضو در شهرهای مختلف و همراه با مبارزه جدی و آمادگی برای پرداختن بهای آن با مردم ارتباطی مستقیم و ملموس برقرار می کردند و نتیجه نیز می گرفتند. درست است که با پیشرفت های تکنولوژیک کنونی دیگر برای پخش یک اعلامیه کمتر جان انسانی به خطر می افتد، اما جنبه منفی آن نیز نباید فراموش شود که یک نفر به نام حزب و سازمان، می تواند خود را به افکار عمومی قالب کند. عملکردی که نتیجه طبیعی آن مخدوش نمودن مبارزه و به طنز در آمدن اشکال آن می باشد. این است که سازماندهی و تحزب که زمانی رمز موفقیت و پیروزی بر استبداد به شمار می رفت، اینک با از دست دادن جایگاه واقعی خود و با تهی شدن از معنای حقیقی خویش، کارآیی لازم را از دست داده است. مگر اینکه نیروهای جدی، روشنفکر و سیاسی، به تبیین تازه ای از شکل سازمان دهی بپردازند.
• مخدوش شدن چگونه گی "مبارزه سیاسی"
طولانی شدن عمر رژیم هولناک "جمهوری اسلامی"، بخش وسیعی از دست اندرکاران شرمگین استبداد پیشین را نیز وارد میدان نموده است. اینان که تا همین چند سال پیش جسارت عرضه خویش در بین ایرانیان را نداشتند، اینک نه تنها طلبکار از آب درآمده، که حتی دنبال مقصر نیز می گردند! و صد البته کمتر از گذشته خویش سخن می گویند. اینان یا پیشینه خود را تحریف شده به تصویر می کشند، و یا به رنگ آمیزی استبداد به گور سپرده شده شاهی می پردازند تا با تزیین آن به شکلی دیگر، و مقایسه آن با استبداد کنونی، آن را مشروع، منطقی و "مدرن" جلوه دهند. و البته نیز در بخشی از میدان مبارزه! حضور دارند که کمتر خطری برایشان ندارد و در نتیجه کمترین هزینه ای را نیز برای رهایی مردم لازم نیست بپردازند. کما اینکه پس از سقوط استبداد شاهی چمدان ها را بستند و رفتند، تا باز هم نیروهایی در میدان مبارزه با آخوندیسم بر جای مانند که در رژیم پیشین نیز از همه امکانات رفاهی و ابتدایی خویش چشم پوشی کرده بودند. و باز هم همین نیروها بودند که در افشای استبداد کنونی و انتقال آگاهی به مردم، خود را در معرض شدیدترین صدمات سیاسی - اعم از جانی و مالی - قرار دادند.
بدین ترتیب، نیروهایی که اینک تنها از طریق ماهواره ها و پول های به غارت رفته، سعی در بزک کردن چهره خود به عنوان اپوزیسیون دارند، هیچگاه در میدان واقعی مبارزه، حضوری حتی کم رنگ نیز نداشته اند. به همین دلیل نیز نه گذشته ای روشن برای عرضه داشته، و نه به جز تلاش برای بازگرداندن سلطنت از دست رفته، برای آینده طرحی جدی در چنته دارند! این است که هر از گاهی با یک شوخی سیاسی عده ای را به خود مشغول می دارند، تا اعتماد توده های مردم نسبت به فعالیت های سیاسی خارج کشوری، باز هم کم رنگ تر شود.
به راستی آیا کسی نمی داند که این دلقک بازی هایی که طی سال های اخیر به نام "اپوزیسیون" و مبارزه به راه می اندازند، در نهایت باعث شادی جلادان حاکم شده و تمامی جنبش اپوزیسیون را در داخل، به مضحکه مردم تبدیل می سازد؟ و آیا در این میان وظیفه اپوزیسیون مستقل، مردمی، دموکرات و واقعا درگیر مبارزه، در قبال این نوع حرکات ابلهانه و شارلاتانیستی چیست؟ آیا این "شوخی" های ابلهانه سیاسی، به لوث کردن چهره اپوزیسیون واقعی و مبارزات اصولی خارج از کشور نخواهد انجامید؟ و ایجاد موج ناامیدی و یأس هر چه بیشتر در مردم به جان آمده و منتظر معجزه!، کمترین دست آورد آن نیست؟
• اما وظیفه نیروهای جدی و اصولی مبارزه سیاسی
نیروهای اصولی سیاسی، که سال ها زیر فشارها و سرکوب های هر دو رژیم بوده و در این راه بسیاری از نیروهای کمی و کیفی خویش را نیز هزینه آنچه مبارزه با استبداد و بی عدالتی نامیده می شود، نموده اند، اینک وظیفه ای بسی سنگین تر بر عهده دارند. آنان علاوه بر به دوش کشیدن بار مبارزه، می بایست به پالایش میدان مبارزه و افشای مدعیان تازه از راه رسیده ای که مسئولیتی به جز مخدوش نمودن اصل مبارزه و نا امید ساختن هر چه بیشتر مردم را ندارند، نیز بپردازند. و این چالشی بسیار جدی است که اگر آن را به جد نگیرند و به افشا و انزوای آن نپردازند، در آینده با مشکلاتی بسیار سنگین تر مواجه خواهند شد. آنانی که به راستی دل در گرو آزادی، عدالت و رهایی این میهن در بند دارند، بایسته است تا امروز با شفافیت هر چه تمام تر، علاوه بر به نقد دیدگاه های خویش، به چرایی و چگونه گی گشوده شدن جبهه شارلاتانیسم، پیشامدها و پسامدهای آن و چگونه گی مقابله با آنها بپردازند. این نیروها هرگز نباید فراموش کنند که خمینی در شرایطی سکاندار کشتی انقلاب مردم شد که نیروهای روشنفکر و اصولی و رادیکال نیز حضوری جدی در صحنه مبارزات اجتماعی – سیاسی داشتند. و این نکته بس مهمی است که باید بدان توجه نمود و آن را مورد ارزیابی عمیق قرار داد تا به این پرسش پاسخ داده شود که چرا هزینه های مبارزه را نیروهایی پرداختند که در پایان مبارزه، ناکام ماندند؟
امروز نیز کوتاه آمدن در مقابل نیروهای حتی پوپولیستی، و به بازی گرفتن آنان، ما را به همان جایی خواهد فرستاد که پیش از این نیز آن را تجربه کرده بودیم. "اما و اگر"ها، و "همه با هم بودن" ها و اینکه تفرقه را رژیم دامن می زند، تنها و تنها ما را به کشتی ای هدایت خواهد کرد که نوح طراح آن بوده است! کشتی یی که در آن به درستی شاهد خواهیم بود که از انواع و اقسام پدیده های ناهمگون جفتی در آن حضور دارند، و البته هر کدام با انگیزه ای خاص! و حتی متناقض. جمعی برای بازپس گرفتن "ارث" پدری، جمعی دیگر برای انتقام از عالم و آدم و جمعی نیز در پی آنچه آزادی و عدالت می نامند. و آنگاه روز از نو و روزی از نو! حال آنکه اگر امروز با شفافیت سازی و نمایش "ماهیت" ها و "خواست" ها، خود را بر تماشاگران اصلی – مردم – عرضه بداریم، آنگاه آنها خود تکلیف آن کشتی را – بدون اینکه به گزمه ای نیاز باشد – روشن خواهند ساخت.
آری، هرگز مباد که هوشیاران این سرزمین نیز، خسته و کوفته از این راه دور و دراز و پر از سنگلاخ، میدان مبارزه را آن چنان آشفته و درهم و بر هم بیابند، که قادر نباشند شیادان و مارگیران را از جادوستیزان بازشناسند!
فراموش نکنیم که جدی گرفتن غیر جدی ها! ضریب اشتباهات و آزمودن آزموده شده ها را افزایش خواهد داد و آنگاه...!
چهارشنبه سی ام فروردین 1385
آزادی، دولت و اپوزیسیون!
آزادی، دولت و اپوزیسیون!
توضیح: این مقاله به طور اختصاصی برای ویزه نامه فروردین ماه سایت دیدگاه نوشته شده است!
علی فیاض
« آزادی انسانی را تا آنجا حرمت نهیم که مخالف را و حتی دشمن فکری خویش را به خاطر تقدس آزادی، تحمل کنیم، و تنها به خاطر اینکه می توانیم، او را از آزادی تجلی اندیشه خویش و انتخاب خویش، با زور باز نداریم و به نام مقدس ترین اصول، مقدس ترین اصل را، که آزادی رشد انسان ازطریق تنوع اندیشه ها و تنوع انتخاب ها و آزادی خلق و آزادی تفکر و تحقیق و انتخاب است، با روش های پلیسی و فاشیستی پایمال نکنیم. زیرا هنگامی که «دیکتاتوری» غالب است، احتمال اینکه عدالتی در جریان باشد، باوری فریبنده و خطرناک است و هنگامی که «سرمایه داری» حاکم است ، ایمان به دموکراسی و آزادی انسان یک ساده لوحی است. » (١)
اگر محصول مبارزات تاریخی بشر را طی قرن ها، رسیدن به آزادی و مردم سالاری تعبیر کنیم، سخنی به گزاف نگفته ایم. از هم گسسته شدن زنجیرهای اسارت، چه در بعد سیاسی، چه اقتصادی، چه فرهنگی و چه مذهبی، حاصل تلاش ها و مبارزاتی بوده است که انسان های آگاه، آرمان خواه و از خود گذشته آن را پی ریزی و پی گیری کرده اند. تاریخ شاهد قتل عام ها، کشتارها، زندان ها و شکنجه های مخوفی بوده است که قدرت سالاران در پوست انسان، بر بشریت عدالت خواه اعمال کرده اند. آنچه امروز به نام دموکراسی و آزادی در بخش های قابل توجهی از جهان مدرن اعمال می شود و فضای مطبوعی برای اندیشیدن و انتخاب کردن در اختیار ما قرار می دهد، بدون آن مبارزات و جان فشانی ها امکان پذیر نبوده و نیست. کما اینکه هم اینک نیز در بخش های وسیعی از جهان، سختی های بسیاری بر آزادی خواهان و دوستداران مردم سالاری تحمیل می شود، و بشریت شاهد انواع و اقسام تجاوزات به حقوق خود می باشد.
برای اثبات این امر ما ایرانیان هیچ نیازی به تحقیق و یا ارائه اسناد نداریم؛ چه، نسل ما خود شاهد بوده و می باشد که پس از فروپاشی استبداد سلطنتی – که خود از هیچ جنایتی در حق دگراندیشان کوتاهی ننمود – رژیمی که جای آن را گرفته است، در اعمال جنایت، نه تنها به راه آن رژیم تداوم بخشیده، بلکه خود روش های سرکوب و شکنجه نوینی را ابداع نموده و صدها بار بیشتر به سرکوب، زندان و اعدام آزادی خواهان پرداخته است. یک بررسی ساده در تاریخ معاصر ایران کافی است تا بی هیچ شک و شبهه ای ببینیم که توده های مردم ایران از دوره مشروطه تا کنون، چه بهای گزافی برای رسیدن به آزادی و دموکراسی پرداخت کرده اند؛ هزاران شهید، هزاران زندانی شکنجه شده، اعمال استبداد و سانسور و تحمیل آن بر صاحبان اندیشه و عقیده، سرکوب اعتراضات و مطالبات صنفی و کارگری، سرکوب جنبش های دانشجویی و کشتار دانشجویان، به بند کشیدن نویسندگان و روشنفکران، اعمال ستم مضاعف بر نیمی از جامعه (زنان)، و ... نمونه های روشنی از تلاش های رژیم های ضد مردمی حاکم در ایجاد مانع برای دموکراسی و آزادی بوده و هست.
در همین راستا، بایسته یاد آوری است که آنچه مبارزات مردم ایران را در این برهه از زمان، سمت و سوی و شکل می بخشد، همانا آزادی و دموکراسی است، که جامعه از نداشتن آن رنج می برد، و قربانی می دهد.
آزادی؛ مقدس ترین اصل!
آزادی، در معنای عام آن رهایی از قید و بندها و باید و نبایدهایی است که توسط قدرتمداران به ناحق و بدون پشتوانه حقوقی و قانونی اعمال می شود. به تعبیری دیگر، "آزادی در مرتبه اول و قبل از هر چیز، فقدان منع و جلوگیری است." (۲) اینکه هر انسانی حق دارد دیدگاه ها و نقطه نظرات خود را بدون هیچ ترس و واهمه ای بیان دارد، آزادی را جدای از جنبه حقوقی و قانونی، جزو ویژه گی های ذاتی و طبیعی انسان قرار می دهد. اینکه هر انسانی حق دارد درباره سرنوشت خویش، خود تصمیم بگیرد، مذهب و باور خویش را آزادانه و بدون فشار خارجی برگزیند، نظر خود را درباره حکومتی که بر زندگی وی تأثیر می گذارد بدون هیچ دغدغه ای ابراز دارد و از حق رأی برابر با دیگران برخوردار باشد، تنها در سایه سار آزادی است که می تواند از قوه به فعل در آید. این است که می توان آزادی را مقدم بر هر اصلی شمرد و آن را مقدس ترین اصل زندگی بشر به حساب آورد. جامعه ای که از فقدان آزادی رنج می برد، بدون شک در تمامی زمینه های اجتماعی و مربوط به توسعه از تکامل و پیشرفت باز خواهد ماند.
تنها سیستم و اندیشه ای قادر به رساندن جامعه به مرحله ای توسعه یافته، قانونمند و شایسته انسان است که آزادی را در تمامی ابعاد آن از تخیل و فکر به عمل در آورد.
آزادی بی قید و شرط؟
البته این را نیز نباید فراموش کرد که آزادی بدون مرز در هیچ جامعه ای وجود ندارد و نمی تواند هم وجود داشته باشد. آزادی اندیشه و بیان نیز که اینک از آن به عنوان "بی قید و شرط" یاد می شود، در ذات خود شرط و قیودهایی را نهفته دارد. آیا آزادی اتهام، آزادی دشنام و جعل اسناد و آلوده ساختن اشخاصی که از هیچ نوع آلودگی برخوردار نیستند، پذیرفتنی است؟ بدون تردید خیر. در همین اروپایی که به نوعی دموکراسی دست یافته و از آزادی نسبتا کامل و جامعی برخوردار هستند، بارها مشاهده کرده ایم که افرادی را که حتی به جرم های اجتماعی مختلف از قبیل قتل، جنایت، مواد مخدر و ... دستگیر شده و روانه زندان می شوند، خبرنگاران و گزارشگران را با تکیه بر حقوق شهروندی آنان، از توزیع تصاویر آنها باز می دارند. در حالی که خود همین موضوع می تواند، تحدید آزادی به شمار رود. اما بدیهی است که آزادی فرد تا آنجا قابل تحمل است که به حقوق و آزادی دیگران لطمه ای وارد نیاورد. همان که فرانتس نویمان در کتاب آزادی و قدرت و قانون، به درستی بر آن تاکید می کند:
" حقوق اجتماعی تنها در مناسبات با دیگر افراد جامعه قابل اعمال است و به معنای خاص، حقوق مربوط به ارتباط و مراوده است. از این قبیل است آزادی مذهب،(به تفکیک از وجدان دینی)، آزادی گفتار، آزادی تجمع و آزادی مالکیت. اما یک محدودیت در ذات این حقوق نهفته است: اعمال این حقوق نباید دیگران را از حقوقشان محروم کند، یا به اصطلاح کانت، حقوق هر کس باید همزمان با حقوق دیگران وجود داشته باشد. هماهنگی و موالفت بین این دو، به وسیله آن دسته از قوانین عام در منع افترا و هتاکی و تجاوز و عدوان و مانند آن تکمیل می شود. " (۳)
بر این اساس باید به صراحت، و شفافیت هر چه تمام از آزادی، دایره عمل آن و چگونه گی اجرای آن سخن گفت تا راه را برعوام فریبی و هرگونه توجیه ریاکارانه بست. چرا که آنکس که از آزادی بدون قید و شرط سخن می گوید، یا دروغ می گوید و یا درکش از آزادی درکی ناقص، و ناتمام می باشد. چرا که آزادی بی قید و شرط، در کنه خویش تعرض به آزادی دیگران را نهفته دارد. و از این روست که به گفته ولتر؛ " آزادی عبارت است از وابسته نبودن به هیچ چیزی مگر به قوانین". (۴)
آزادی و نان!
دیکتاتورهای تاریخ، همواره برای توجیه استبداد خویش بر نان توده ها تکیه کرده و بدین ترتیب آزادی را از آنان دزدیده اند. فقر، کار، نان، مسکن و ... تنها در یک محیط آزاد است که می تواند حل شود. در یک محیط بسته و استبدادی که عموما سرمایه و زور حکومت می کنند، آزادی بیان( استدلال، توضیح و ...) و دفاع از حقوق صنفی و اجتماعی اقشار و طبقات گوناگون، نفی استثمار و ستم طبقاتی قابل حصول نیست. در یک محیط استبدادی که آزادی بیان و اندیشه و آزادی سیاسی وجود ندارد، امکان دفاع از حقوق اجتماعی و صنفی گروه های اجتماعی نیز وجود ندارد. به علاوه در چنین جوامعی هر حرکت صنفی و هر نوع مطالبه حقوقی و اجتماعی، به دلیل دخالت دولت، تبدیل به حرکت سیاسی شده و بلافاصله سرکوب می شوند. (۵ )
بنا بر این، با جدیت هر چه تمام تر می توان بر این امر تاکید نمود که مطالبه حقوق ستمدیدگان و استثمار شده گان، بدون آزادی بیان و اندیشه امکان ندارد. بر این اساس، نه تنها آزادی بیان و اندیشه، بحثی روشنفکرانه نیست، بلکه تنها بر بستر آزادی های سیاسی و فرهنگی است که می توان از حقوق زحمتکشان و رنجبران دفاع کرد. در یک جامعه استبدادی که همه رسانه های گروهی در انحصار دولت و ابزارهای اعمال قدرت وی می باشند، به دلیل عدم اطلاع رسانی سالم و آزاد، امکان حمایت و یا افشای مناسبات نا عادلانه نیز بسیار محدود می باشد.
تفکیک آزادی سیاسی و عدالت اجتماعی از یکدیگر، از جمله تئوری هایی بود که در کشورهایی که دولت ها در آنها حرف اول و آخر را می زدند، ابداع و به کار گرفته شد، تا نبود آزادی را با عدالت اجتماعی جبران نمایند. در حالی که در یک نظام استبدادی، که تنها دولت می تواند حرف بزند، در همه چیز باید شک نمود.
آزادی و دولت
شکی نیست که در عرصه سیاسی، عموما و به طور کلی این دولت ها بوده و هستند که آزادی های مصرح در اعلامیه جهانی حقوق بشر، و نیز حتی قوانین تصویب شده در مجالس قانونگذاری خود را دستخوش تهاجم و سرکوب قرار می دهند. و نیز مانع تراشی های حکومتی که بعضا با قوانینی تحت عنوان "متمم" قانون اساسی، صورت رسمی به خود می گیرد، زمینه را برای اعمال انواع و اقسام شیوه های سرکوب آماده می سازند.
اما پرسشی اساسی که در اینجا مطرح می شود، نقش دولت به عنوان حافظ و نگهبان قانون اساسی تصویب شده توسط نمایندگان ملت می باشد. اینکه قانون، شعاع میدان آزادی و عمل ارادی و اختیاری شهروندان را تا چه حد به رسمیت شناخته است، موضوعی است که به خودی خود، مربوط به دولت نیست. اما چگونه گی نظارت دولت بر آن، و یا بی اعتنایی دولت ها به این قوانین، می تواند، ماهیت دولت را که آیا دموکراتیک و یا غیر دموکراتیک است برملا می کند. و البته این در صورتی است که قانون تصویب شده، خود بر پایه مناسبات ارتجاعی و قوانین غیر دموکراتیک ایجاد نشده باشد. با این همه و در بهترین شرایط آیا می توان از انفعال تام و تمام دولت ها سخن گفت و یا آزادی را بی هیچ و حد و مرزی امکان پذیر دانست؟
فرانتس نویمان این نظریه را که امکان چنین شکلی از آزادی وجود داشته باشد را به صراحت هر چه تمام نفی می کند: "هیچ نظام سیاسی وجود ندارد و نمی تواند وجود داشته باشد که آزادی فرد را مطلقا و بدون قید و شرط بپذیرد." (۶)
بدیهی است که در چنین رابطه ای انواع آزادی را باید از هم تفکیک نمود. آیا این آزادی فردی شامل آزادی سیاسی هم می شود؟ آیا این نوع نگاه به دولت و دایره عمل آن شامل آزادی های اخلاقی، فرهنگی، مذهبی و ...که هرکدام می توانند فردی هم محسوب شوند، می شود، یا دایره عمل دولت را باید محدود به انواع خاصی از آزادی های فردی محدود نمود که خود آن هم می بایست تابع قوانین تصویب شده باشد؟ طبیعی است که انواع و اقسام "آزادی" ها را باید از یکدیگر تفکیک نمود.
با این همه در تمامی این موارد قانون است که باید حرف اول و آخر را بزند. اما در حکومت های غیر دموکراتیک، با قوانین بنیادن ارتجاعی و غیر مردمی که با تکیه بر منافع اصحاب قدرت تصویب شده است، حتی اگر جنبه های مثبتی هم در آنها یافت شود، دولت های ضد مردمی و سرکوب گر آنها را نادیده گرفته و نقض می کنند. در حالی که در جوامع دموکراتیک که بر اساس قوانین دموکراتیک اداره می شوند، دولت های دموکراتیک تنها نگهبان و مجری آن قوانین به شمار می روند. و به تعبیر هانا آرنت این همان "فرق میان یک قانون اساسی (است) که حکومت وضع کرده باشد و قانون اساسی دیگری که مردم به وسیله آن حکومت تأسیس کنند". (۷)
اپوزیسیون و آزادی
اپوزیسیون ها شبیه به هم نیستند، درست به همانگونه که اهداف آنها نیز یک سان نیست. اپوزیسیون ها همیشه در تقابل با رژیم ها است که ماهیت خود را بروز می دهند. بدین معنی که اگر آنها با یک رژیم سرسپرده و وابسته، به مبارزه بر خیزند، موضع ضد وابستگی (ضد امپریالیستی و یا ضد بیگانه زیر هر عنوانی) به سادگی در دیدگاه های آنان مشاهده می شود. و یا برعکس اگر مبارزه با رژیمی مستقل و مردمی باشد و "اپوزیسیون" گرایش به بیگانه داشته باشد و در هماهنگی با آنها به نبرد بپردازد، روابط و مناسبات خود را در پیوند با منافع آنها است که شکل دهی می کند. کنتراهای نیکاراگوئه علیه حکومت مستقل ساندینیست ها و همکاری آنها با سازمان سیا و قدرت امپریالیستی آمریکا نمونه روشنی از این سنخ می باشد. اگر مبارزه بر مبنای خواست ها و نیازهای زحمتکشان و کارگران باشد، کاملا مشخص است که مساله سرمایه داری و استثمار، از محورهای عمده و اساسی شکل مبارزه و سازماندهی آن به شمار روند و در همین راستا تحلیل ها و تئوری هایی برجسته خواهند شد که سرمایه داری و استثمار و منافع زحمتکشان را در دستور کار خود قرار دهد. اگر مبارزه بر علیه استبداد و اختناق باشد هم طبیعی است که آزادی، دموکراسی و رهایی جامعه از قید و بندهای حکومتی محورهای اصلی و توجیه منطقی مبارزه به شمار آیند. البته به طور طبیعی در بیشتر اشکال مبارزه بر علیه دیکتاتوری، آزادی همواره یکی از محورهای عمده و اساسی مبارزه به شمار می رفته است.
در همه این اشکال مبارزه، علاوه بر نفی واقعیت موجود و بسیج نیروهای فکری، فرهنگی، سیاسی و عملی بر علیه آن، وجه اثباتی آن از اهمیت بیشتری برخوردار می باشد. به تعبیری اینکه چه چیزی را نمی خواهیم را بسیاری می دانند، چون می بینند و تجربه می کنند. اما اینکه چه چیزی را می خواهیم جای گزین کنیم را نه کسی دیده است و نه کسی تجربه کردع است. اینجاست که هنر مبارزه صادقانه خود را نشان می دهد. و در همین بعد اثباتی است که یک نیروی سازمان یافته و جدی، ایده آل ها و مواضع خویش برای یک آینده روشن را ترسیم می نماید. خود به خود آنچه ما امروز مدعی آن هستیم که فردا اعمال خواهیم کرد، در رفتار امروز ما نیز خود را نشان خواهد داد. آزادی و آزاد اندیشی نه به توجیهات زمانی نیازمند است و نه شرایط مکانی. نیروهای مدعی آزادی خواهی که خود را در موقعیت یک آلترناتیو جدی ارزیابی می کنند، نه تنها در مواضع سیاسی و فکری که در رفتار و کردار نیز باید نشان دهند که با رژیم های استبدادی مخالف خویش تفاوت ماهوی دارند. چرا که این تنها گفتار و ادعا نیست که تفاوت جریانات و تشکلات حکومتی و غیر حکومتی را نشان می دهد، برخورد عینی، عملی و رفتار سیاسی متفاوت با استبداد پیشه گان است که یک نیروی آزادی خواه را از آنان متمایز می سازد.
تحمل مخالف، و خود را در معرض نقد دیگران قرار دادن – بدون اینکه از نگاه انتقادی آنان خشمگین شویم – و نیز هنر دیالوگ و بحث، از جمله ظرافت هایی است که برای جذب توده ها و ارتباط با دگراندیشان و مخالفانی که از ما نیستند، اما مستقل هستند و در مبارزه شان پی گیر و جدی، لازمه یک مبارزه تمام عیار و جریاناتی است که می خواهند خود را در محور مبارزه قرار دهند. چرا که آنچه حکومت های استبدادی هرگز به آن تن در نمی دهند، تحمل مخالف و پذیرش نقد و گفتگو است.
منابع و توضیحات:
(١) شریعتی، علی، م . آ . ٢(خود سازی انقلابی)، صفحات ١۴٨ و ١۴۹
(۲) فرانتس نویمان، آزادی و قدرت و قانون، ترجمه عزت الله فولادوند، ص ۶۸
(۳) همان، ص ۹۱
(۴) به نقل از نویمان، ص ۷۹
(۵) خواست ها و مطالبات صنفی کارگران و رانندگان شرکت واحد در همین ماه اخیر، نمونه روشنش!
(۶) نویمان، ص ۷۱
(۷) آرنت، هانا، انقلاب، ترجمه عزت الله فولادوند، ص ۲۰۷
